خانۀ داشت ای عجب خالی جنیددزد در شد مینیافت او هیچ صید
عاقبت پیراهنی یافت وببردروز دیگر را بدلالی سپرد
پیرهن را چون خریداری رسیدآشنا میخواست در وقت خرید
میگذشت آنجا جنید راهبرگفت این را آشناام من بخر
در تحمل بازگفتم حال خاكخاك شو تا درنماند جان پاك
همچو بادی عمر تو بگذشت زودخاك شو چون خاك خواهی گشت زود
گر ز بی آبی تیمم ساختیخاك خود مردیست تو خم ساختی
از تیمم گر ترا گردی رسیدبیشك از فرق جوانمردی رسید
هیچ گردی نیست كان خاكی نبودهیچ خاكی نیست كان پاكی نبود
هیچ پاكی نیست تا اوجان نداشتهیچ جانی نیست تا جانان نداشت
این ببین تاتوقدم چون مینهینیستی آگاه و در خون مینهی
ذره ذره خاك شخص خفتگانستقطره قطره خون جان رفتگانست
خاك را صد بار بر هم بیختندتا همه با خون دل آمیختند
از زمین هرچ آن برون میآیدتاز میان خاك و خون میآیدت
هرچه یابی همچو آتش میخوریوز میان خاك و خون خوش میخوری
خفتگان در خاك و خون چون میكنندخاك وخون گوئی كه معجون میكنند
كاشكی یك تن بر آوردی سرییك سخن گفتی وبگشادی دری
هست این سر هر زمان پوشیده ترخون جانها زین سبب جوشیده تر
نیست از خون یك ذراع خاك پاكزانكه گورستانست سر تا پای خاك