خواجه اكافی درآمد در سخنخلق میبالید ازو چون سر وبن
منبرش گوئی ورای عرش بودآسمان در جنب او چون فرش بود
در بلندی سخن چندان برفتكان زمان از خلق گوئی جان برفت
چون بلندی سخن میداد دستمستمع بیهوش میافتاد پست
كرد بر مجلس مگر مردی گذرگفت پیش آرید كار كفشگر
خواجه كان بشنود شد با درد جفتگفت بشنودید آنچ این مرد گفت
زین سخن الهام آمد در دلمشد جهانی درد در دل حاصلم
ملهمم گفت این سخنهای بلندنیست اندر خورد مشتی مستمند
این سخن پرندگان زنده راستنه خر پالانی و خربنده راست
رهروان را همچو مرغان می مسوزرهروان را پارۀ بر كفش دوز
ره روانند اهل مجلس سر بسرپاره دوزی كن چو مرد كفشگر
پشۀ را قوت پیلی میدهیمور را با جبرئیلی مینهی
راه رو را گر بخواهی دوخت كفشبس طپانچه میزنی تو با درفش
كار چون از حد خویش افزون رودصاحب آن كار را در خون رود
فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شدصاحبش در خون جان خویش شد