پیش آن دیوانه شد مردی جوانگفت دارم پیرمردی ناتوان
فاتحه برخوان برای آن ضعیفتا شفا بخشد خداوند لطیف
چوب را برداشت آن دیوانه زودگفت بیرون نه قدم زین خانه زود
انبیا و اهل گورستان همهمنتظر بنشستهاند ایشان همه
تاكسی آنجا رود زین جایگاهتو چرا می باز گردانی ز راه
ای دل آخر میبباید مرد زاركار كن كامروز داری روزگار
بر پل دنیا چه منزل میكنیخیز اگر ره توشۀ حاصل میكنی