بود آن دیوانه دل برخاستهوز غم بی نانیش جان كاسته
میگریست از غم كه یك نانش نبودچون نبودش نان غم جانش نبود
آن یكی گفتش كه مگری ای نژندكان خداوندی كه این سقف بلند
بی ستونی در هوا بنهاد اوروزی تو هم تواند داد او
مرد مجنون گفت ای كاش این زماناز برای محكمی آسمان
حق تعالی صد ستون بنهادۀبی زحیری نان می میدادۀ
نان خورش میباید و نانم كنونمن چه دانم آسمان بی ستون