آن امام دین چنین گفتست راستكان چنان قربی كه نزدیك خداست
اهل لطف و طبع را كس در جهانآن نیابد آشكارا و نهان
از زفانها هر سخن بیرون روداز زفان شاعران موزون رود
آنكه بود او سرور پیغامبرانگفت در زیر زفان شاعران
هست حق را گنجهای بیشمارسر آن یك میندانند از هزار
هم قوافی كان خوش و یكسان بودزان سخن بسیار در قرآن بود
گر قوافی را رواجی نیستیبر سر هر خطبه تاجی نیستی
نظم ونثری كان میان امتستاز قوافی آن سخن را حرمتست
گر پیمبرمی نخواندی شعر راستپادشا جولاهه گر نبود رواست
چون جهودان ساحرش میخواندندبت پرستان شاعرش میخواندند
حق تعالی گفت این بس ظاهرستكو بحق نه ساحر ونه شاعرست
شاعری در منصب پیغامبریهمچو حجامیست در اسكندری
آنكه باشد هر دو كونش ارزنیخوشه چینی چون كند در خرمنی
حق چو گفتش نیست شاعر زان نبودورنه او را در سخن تاوان نبود
بود او هم در عرب هم در عجمافصح الفصحاء فی كل الامم
شاعران را نطق او خاموش كرددر لفظش حلقهشان در گوش كرد
هم فصیحان پیش او الكن شدندهم ظریفان جهان كودن شدند
باز با جبریل گفت ای محترممن نیم قاری نبود او لاجرم
هر دو عالم زیر پایش بود خاكگر نبود او قاری و شاعر چه باك
شعر از طبع آید و پیغامبرانطبع كی دارند همچون دیگران
روح قدسی را طبیعت كی بودانبیا را جز شریعت كی بود
در سخن آمد بسی و اندكیگر بسنجی وزن گیرد بیشكی
شعر گفتن همچو زر پختن بوددر عروض آوردنش سختن بود
لیكن آن كس را كه زر باشد بسیكی تواند سختن آن هرگز هر كسی
گر بسنجی زر زر موزون بودور بسی باشد ز وزن افزون بود
زر چو در میزان نمیگنجد بسیپس زر بسیار چون سنجد كسی
زر بسی سختن نه بس كاری بودچون توان سختن چو بسیاری بود
چون پیمبر خواجه اسرار بوددر خور سرش سخن بسیار بود
چون بسختن در نمیآید زرشهمچنان ناسخته میشد از برش
گر زر سخته دهد مرد كریمگرچه موزون باشد آن باشد سلیم
چون زر ناسخته او پخته بودسخت اگر گفتی سخن هم سخته بود
حاتم طی را ترازو كی نكوستلیك فرش بخل را زوطی نكوست
پادشا را زور بازو بس بوددست زر پاشش ترازو بس بود