گفت شهزادی مگر پیش پدرخواند یك روزی غلامی را بدر
گفت برخیز ای غلام چست كارنیم جو زر تره خر پیش من آر
شاه گفت ای مدبر و ای هیچكستو خسیسی هیچ ناید از تو خس
شاه را كز نیم جو اندیشه استگو ترا تره فروشی پیشه است
زین قدر آنرا كه آگاهی بودكی سزاوار شهنشاهی بود