سالك طیار شد پیش طیورگفت ای پرندگان نار و نور
ای برون جسته ز دام پر بلاصف كشیده جمله فی جوالسما
هم زفان مرغ در شهر شماستهم نوا و نور از بهر شماست
زاشیان بی صفت پریدهایددر جهان معرفت گردیدهاید
هم ز بال و پر قفس بشكستهایدهم ز دام و بند بیرون جستهاید
از شما شد هدهد دلاله كارصاحب انگشتری را راز دار
این شما را بس كه هدهد یافتستوز چنان شاهی تفقد یافتست
شب هوای طشت پروین میكنیدتا سحرگه خایه زرین میكنید
ای همه بیواسطه بشتافتهچینه از تغدوا خماصاً یافته
زیر سایه غرب تا شرق شماسایۀ سیمرغ بر فرق شما
چون شما را صحبت سیمرغ هستهرچه خواهم تا بشیر مرغ هست
طفل راهم چارۀ شیری كنیدمی بمیرم تشنه تدبیری كنید
چون شنیدند این سخن مرغان باغشد جهان بر چشمشان چون پر زاغ
مرغ گفت ای بیخبر از حال منزین مصیبت سوخت پر وبال من
زین غمم در خون و درگل ماندههمچو مرغی نیم بسمل مانده
جملۀ عالم به پر پیمودهامپر و منقارم بخون آلودهام
روز تا شب این طلب میكردهامخواب را شب خوش بشب میكردهام
عاقبت همچون تو حیران ماندهامبال و پر زین جست و جو افشاندهام
هست مرغ عاشق ما عندلیبواو ندارد هیچ جز دستان نصیب
گر همایست استخوانی میخوردتا ازو شاهی جهانی میخورد
جلوۀ طاوس منگر این نگركو فرو آرد بیك میویز سر
هدهد از خود نیز در سر میكنددر سرش چیزیست سر بر میكند
چون شتر مرغی ما سیمرغ دیدلاجرم از ننگ ما عزلت گزید
گر تو پریدن بپر ما كنیپر بریزی خویش را رسوا كنی
سالك آمد پیش پیر بی نظیرداد حالی شرح از زاری چو زیر
پیر گفتش هست مرغ از بس كمالجملۀ معنی علوی را مثال
معنئی كان از سر خیری بودصورتش را آخرت طیری بود
ذات جان را معنی بسیار هستلیك تا نقد تو گردد كار هست
هر معانی كان ترا درجان بودتا نپیوندد بتن پنهان بود
چون بتن پیوست آن خاص آن تستنیست خاص آن تو گردر جان تست
دولت دین گر میسر گرددتنقد جان با تن برابر گرددت