قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۵۹-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بود برنائی بغایت كاردانتیز فهم و زیرك و بسیار دان
از شره پیوسته در تحصیل بودسال تا سالش دو شب تعطیل بود
با همه خلق جهان كاری نداشتكار جز تعلیق و تكراری نداشت
بود روشن چشم استادش ازوزانكه الحق نیك افتادش ازو
هم ز شاگردانش افزون داشتیهم سخن با او دگرگون داشتی
داشت استادش بزیر پرده دریك كنیزك همچو خورشیدی دگر
تنگ چشمی دلبری جان پروریعالم آرائی عجایب پیكری
صورتی از پای تا سر جمله روحلطف در لطف و فتوح اندر فتوح
هم بشیرینی شكر را كرده بندهم بتلخی هر ترش را كرده قند
دو كندش بر زمین افتاده بودنه ز قصدی خود چنین افتاده بود
از دو لعل او شكر میریختیطوطیان را بال و پر میریختی
از دو چشمش تیر بیرون میشدیكشته خون آلود در خون میشدی
چشم این شاگرد بروی اوفتادگفت من شاگردم و او اوستاد
در جهان استاد نیست اكنون كسماین زمان شاگردی این بت بسم
گر بگوید درس عشقم اوستادبر ره شاگرد خواهم اوفتاد
ور نخواهد گفت درس عشق بازمن نخواهم كرد درسی نیز ساز
روز و شب در عشق آن بت اوفتادكرد كلی ترك درس و اوستاد
شد چو شاخ زعفران از درد اوگشت هم رنگ زریری زرد او
عشقش آمد عقل او در زیر كردگر دلی داشت او زجانش سیر كرد
گرچه بسیاری بدانش داد دادذرۀ عشق آن همه بر باد داد
علم خوانی كبر و غوغا آوردعشق ورزی شور و سودا آورد
هركه را بی عشق علمی راه دادعلم او را حب مال وجاه داد
عاقبت یكبارگی بیمار شدبند بندش كلبۀ تیمار شد
آنچه او را با كنیزك اوفتادواقف آنگشت آخر اوستاد
از سر دانش بحیلت قصد كرداز دودست آن كنیزك فصد كرد
مسهلی دادش كه در كار آمدشبعد ازان حیضی پدیدار آمدش
آن كنیزك شد چو شاخ خیزرانگشت گلنارش چو برگ زعفران
نه نكوئی ماند در دیدار اونه طراوت ماند در رخسار او
از جمالش ذرۀ باقی نماندآن قدح بشكست و آن ساقی نماند
قرب سی مجلس كه دارو خورده داشتجمله در یك طشت بر هم كرده داشت
خون فصد و حیض هم در طشت بودتا بسر آن طشت درهم گشت بود
خواجه آن شاگرد زیرك را بخواندوز پس پرده كنیزك را بخواند
اول آن شاگرد را چون جای كردآن كنیزك پیش او بر پای كرد
چون بدید آن مرد برنا روی اونیز دیگر ننگرست از سوی او
در تعجب ماند كان زیبا نگارچون چنین بی بهره شد از روزگار
سردئی از وی پدیدار آمدشگرمی تحصیل در كار آمدش
آن همه بیماری او باد گشتاز كنیزك تا ابد آزاد گشت
چون بدید استاد آزادی اوبر غمش غالب شده شادی او
گرمی شاگرد زیرك گشت سردجانش از عشق كنیزك گشت فرد
گفت تا آن طشت آوردند زودسرگشاده پیش او بردند زود
گفت ای برنا چه كارت اوفتادبیقراری شد قرارت اوفتاد
آن همه در عشق دل گرمیت كووانهمه شوخی و بی شرمیت كو
روز و شب بود این كنیزك آرزوتسربرآر از پیش و اینك آرزوت
روی تو از عشق او زرد از چه شدوان چنین عشقی چنین سرد از چه شد
تو همانی و كنیزك نیز هملیك كم شد از وی این یك چیزهم
آنچه دور از روی تو كم گشت ازودرنگر اینك پرست این طشت ازو
چون جدا گشت از كنیزك این همهسرد شد عشق تو اینك این همه
بر كنیزك باد می‌پیمودۀدر حقیقت عاشق این بودۀ
تو بره در بی فراست آمدیعاشق خون ونجاست آمدی
حالی آن شاگرد مرد كار شدتوبه كرد وبا سر تكرار شد
چون توحمال نجاست آمدیاز چه در صد ریاست آمدی
كار تو گر مملكت راندن بودور ره تو علم دین خواندن بود
چون برای نفس باشد كار تواز سگی در نگذرد مقدار تو