بود درعهد عمر مردی قویچون ادا كردی نماز معنوی
خلق را در پیش خود بنشاندیشعر درمحراب خوش میخواندی
خواندن اشعار او بعد از نمازمنكران گفتند با فاروق باز
گفت پیش او بریدم این زمانپیش او بردندش آخر مردمان
چون عمر را دید مرد از جای جستدست او بگرفت و در پیشش نشست
گفت فاروقش كه تو بعد از نمازشعر خوانی شعرهای دلنواز
گفت چیزی می درآید غیبیمهمچنان میخوانم از بی عیبیم
گفت برخوان مرد شعر آغاز كردمرغ دل فاروق را پرواز كرد
شعر او در ذم نفس خویش بودحكمت باریك و دور اندیش بود
سخت دلخوش شد ز شعر او عمرحفظ كرد و باز میگفت آنقدر
گفت این شعرم كه برخواندی تمامهم عمر این شعر میگوید مدام
شعر چون اینست تا بتوانیشجهد باید كرد تا میخوانیش
شعر نیك و بد تو از خود میكنینیك اگر بد میكنی بد میكنی