اصمعی میرفت در راهی سواردید كناسی شده مشغول كار
نفس را میگفت ای نفس نفیسكردمت آزاد از كار خسیس
هم ترا دایم گرامی داشتمهم برای نیك نامی داشتم
اصمعی گفتش تو باری این مگویاین سخن اینجا در آن مسكین مگوی
چون تو هستی در نجاست كارگرآن چه باشد در جهان زین خوارتر
گفت باشد خوارتر افتادنمبر در همچون توئی استادنم
هركه پیش خلق خدمتگر بودكار من صد بار ازو بهتر بود
گرچه ره جز سر بریدن نبودمگردن منت كشیدن نبودم