قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۶۹-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهرروز عیدی بود بیرون شد ز شهر
دید خلقی بی عدد آراستههر یك از دستی دگر برخاسته
او میان جمله میشد بی خبرژندۀ در بر برهنه پا و سر
آرزو كردش كه چون آن خلق راهجامۀ نو باشدش در عیدگاه
رفت القصه سوی ویرانۀپس خوشی آغاز كرد افسانۀ
در دعا آمد كه ای دانای رازجامه و نان مرا كاری بساز
چون بروز عید آن می‌خواستیكاین جهان خلق را آراستی
من چو خلقان نیز جان دارم ببیننه لباسی ونه نان دارم ببین
نقد كن عیدی برای چون منیكفشی و دستاری و پیراهنی
گر دهیم این هرچه گفتم ماحضرمی نخواهم هیچ تاعید دگر
گر چه بسیاری بگفت آن بیقرارمی نشد چیزی كه میخواست آشكار
گفت دستاریم كن این لحظه راستجامه و كفشم اگر ندهی رواست
مدبری بر بام آن ویرانه بوداین سخن بشنود از دیوانه زود
ژنده دستاریش بود اندر جهانسوی او انداخت و از وی شد نهان
چون بدید آن ژنده مجنون از شگفتگشت سودائی و صفرا درگرفت
زود در پیچید نومید و اسیرسوی بام انداخت گفتا هین بگیر
این چو من دیوانه چون بر سر نهدجبرئیلت را ده این تادر نهد
عاقلی گر گوید این شیوه سخنهم بشرعش حد زن و هم زجر كن
این سخن گر عاقلی گوید خطاستلیكن از دیوانه و عاشق رواست
این سخن دیوانگان را خوش بودعاشقان را گرمی و آتش بود