قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۷۹-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت آن دیوانه بس بی برگ بودزیستن بر وی بتر از مرگ بود
در شكم نان برجگر آبی نداشتدر همه عالم خور و خوابی نداشت
از قضا یك روز بس خوار و خجلسوی نیشابور میشد تنگدل
دید از گاوان همه صحرا سیاههمچو صحرای دل از ظلم و گناه
باز پرسید او كه این گاوان كراستگفت این ملك عمید شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خیره شدهدید صحرای دگر تیره شده
بود زیر اسب صحرائی نهاناسب گفتی باز می‌گیرد جهان
گفت این اسبان كراست اینجایگاهگفت هست آن عمید پادشاه
رفت لختی نیز آن ناهوشمنددید صحرائی دگر پر گوسفند
گفت آن كیست چندینی رمهمرد گفتآن عمیدست این همه
رفت لختی نیز چون دروازه دیدماه وش تركان بی اندازه دید
هر یكی روئی چو ماه آراستهجمله همچون سرو قد پیراسته
دل ز در گوش ایشان در خروشخواجگان شهرشان حلقه بگوش
در جهان حسن آن هر لشگریختم كرده نیكوئی و دلبری
گفت مجنون كاین غلامان آن كیستوین همه سرو خرامان آن كیست
گفت شهر آرای عیدند این همهبندۀ خاص عمیدند این همه
چون درون شهر رفت آن ناتواندید ایوانی سرش در آسمان
كرده دكانی ز هر سوئی درازعالمی سرهنگ آنجا سر فراز
هر زمان خلقی فراوان می‌رسیدشور ازان ایوان بكیوان می‌رسید
كرد آن دیوانه از مردی سؤالكانكیست این قصر با چندین كمال
گفت این قصر عمیدست ای پسرتو كه باشی چون ندانی این قدر
مرد مجنون دید خود رانیم جانوز تهی دستی نبودش نیم نان
آتشی در جان آن مجنون فتادخشمگین گشت و دلش درخون فتاد
ژندۀ داشت او ز سر بر كند زودپس بسوی آسمان افكند زود
گفت گیر این ژنده دستار اینت غمتا عمیدت را دهی این نیز هم
چون همه چیزی عمدیت را سزاستدر سرم این ژنده گر نبود رواست