قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۸۲-المقالة الثامنة و العشرون

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك از خون كرد ادیم چهره رنگرفت پیش آدمی با عیش تنگ
گفت ای خورشید بینش آمدهقطب كل آفرینش آمده
قابل بار امانت آمدیدر امانت بی خیانت آمدی
این جهان را وان جهان را سروریوی عجب تو خود ز هر دو برتری
هم ملایك جمله در خدمت تراستهم دو گیتی جمله پرنعمت تراست
هم قیامت عرض لشكرگاه تستدوزخ و جنت سر دو راه تست
هم كلام و رؤیت از حضرت تراستكن فكان در قبضۀ قدرت تراست
طی شود هم آسمان و هم ز میوز تو موئی را نخواهد بد كمی
جمله را در كار تو خواهند باختتا ابد با كار تو خواهند ساخت
از ازل ملك ابد خوردن تراستخوشتر از خوشتر طلب كردن تراست
از تو شد ای اهل گنج و مرد كارگنج مخفی حقیقت آشكار
چون كمالی بود برتر از جهانناقصی بایست آن را تشنه جان
تا گرفت آن كند بر قدر خویشاز هلال آرد بصحرا بدر خویش
قدر داند قرب را از بعد راهقرب را دایم بجان دارد نگاه
مردم آمد از دو عالم مرد این نیست كس جز آدمی در خورد این
چون چنین ره سوی گنجی بردۀدر طریق گنج رنجی بردۀ
گر بسوی گنج راهم میدهیتا ابد از چاه جاهم میدهی
زین سخن شد آدمی بیهوش ازودل چو دریا آمدش در جوش ازو
گفت آخر زاشكارا و نهانكیست سرگردانتر از ما در جهان
بستۀ‌ تكلیف و پندار آمدهنه شده گم نه پدیدار آمده
با جهانی پر عقوبت پیش درهر زمان بیم صعوبت بیشتر
هم درین عالم بزیر صد حجابهم دران عالم اسیر صد حساب
آفتاب ما شود تاریك حالگر بود یك ذره ایمان را زوال
زین چنین كاری كه ما را اوفتادآتشی در سنگ خارا اوفتاد
سنگ نتوانست بار آن كشیدوادمی باری چنان از جان كشید
ای دریغا رنج برد ما همهزندگی نیست اینكه مرد ما همه
غرقۀ دریای حیرت آمدیمپای تا سر عین حسرت آمدیم
مانده گه در حرص و گه در آز بازكشته گشته در غم ناز ونیاز
دور شور از ما چه میخواهی رهیورنه همچون ما در افتی درچهی
زادمی این راه مشكل كم طلبگر رهی می‌بایدت زادم طلب
سالك آمد پیش پیر و بار خواستپیش او برگفت آن اسرار راست
پیر گفتش هست جان آدمیكل كل و خرمی در خرمی
هركه او در جان مردم اوفتادهر دوعالم در دلش گم اوفتاد
هركه او در عالم جان ره برداز ره جان سوی جانان ره برد
ره بجان بردن بجانان بردنستلیك اول ره سوی جان بردنست
هست جانان را بجان راهی نهانلیك دزدیدست آن راه از جهان
جان گران ره باز یابد سوی اوتا ابد دزدیده بیند روی او
چون جهانی غیرت از هر سوی بودروی او دزدیده دیدن روی بود
هست راهی سوی هر دل شاه رالیك ره نبود دل گمراه را
گر برون حجره شه بیگانه بودغم مخور چون در درون هم خانه بود