قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۰۵-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بود سلطان را زنی همسایۀكز نكوئی داشت آن زن مایۀ
لشكر عشقش درآمد بی قیاسشد بصد دل عاشق روی ایاس
از وصالش ذرۀ بهره نداشتور سخن می‌گفت ازین زهره نداشت
روز و شب از عشق او می‌سوختیگه فرو مردی و گاه افروختی
روزنی بودیش دایم روز و شبسر بران روزن نهادی خشك لب
گاه بودی كو بدیدی روی اوبرگرفتی تیغ یك یك موی او
دل برفتی عقل ازو زایل شدیخاك زیر پایش از خون گل شدی
زار میگفتی مرا تدبیر چیستوین چنین دیوانه را زنجیر چیست
هیچكس را نیست از عشقم خبرعشق پنهان چون كنم زین بیشتر
ای ایاز ماهرو در من نگردرد بین زاری شنو شیون نگر
چند گردانیم در خون بیش ازینمن ندارم طاقت اكنون بیش ازین
بر دل من ناوك مژگان مزنواتش هجر خودم در جان مزن
عاقبت چون مدتی بگذشت ازینطاقتش شد طاق و عاجز گشت ازین
كار عمرش جمله بی برگ اوفتادخوش خوشی در پنجۀ مرگ اوفتاد
می‌گذشت القصه محمودو سپاهآن زن از روزن بزاری گفت آه
آه او محمود را در گوش شدگفتئی از درد او مدهوش شد
گفت ای عورت چه كارت اوفتادكاین چنین جان بی قرارت اوفتاد
گفت دور عمر من آمد بسرحاجتی دارم ز شاه دادگر
راست گردان از كرم این مایه رازانكه حق واجب بود همسایه را
شاه گفت ای عورت عاجز بخواههرچه دل می‌خواهدت از پادشاه
گفت می‌خواهم مفرح شربتیكز ایاست خورد جانم ضربتی
می‌نشاند بر زمینم هر زمانزانكه می‌تابد چو ماه آسمان
شاه كار من بسازد یك نفسزانكه در عالم ندارم هیچكس
زود بفرستد شه حكمت شناسآن مفرح لیك بر دست ایاس
شاه گفتا گر دلت می‌خواستستشربتی از من مفرح راستست
لیك تو گر مردی و گر زیستیتو ایازم را نگوئی كیستی
گفت من آنم ایازت را كه شاههر دو بر وی عاشقیم از دیرگاه
گفت من او را بزر بخریده‌امگفت من او را بجان بگزیده‌ام
گفت اگر او را خریدی تو بجانپس تو بیجان زنده چونی درجهان
گفت جز از عشق پاینده نیمزندۀ عشقم بجان زنده نیم
شاه گفتش ای سرافكنده بعشقچون تواند بود كس زنده بعشق
زن چو بشنود این سخن گفتا كه آهعاشقت پنداشتم ای پادشاه
من گمان بردم كه مرد عاشقینیستت در عشق بوی صادقی
نیستی در عشق محرم چون كنمهستی ای مرد از زنی كم چون كنم
پادشاهی جهان آزادگیستنه چو من جانسوز كار افتادگیست
این بگفت و سر بروزن دركشیدجانبداد و روی در چادر كشید
پادشاه از مرگ او سرگشته شدپیش زین از چشم او آغشته شد
چون زمانی اشك چون كوكب برانددفن او فرمود پس مركب براند
در زمان فرمود شاه حق شناستا بدست خویش دفنش كرد ایاس
هركه اوخواهان درد كار نیستاز درخت عشق برخوردار نیست
گر تو هستی اهل عشق و مرد راهدرد خواه و درد خواه و درد خواه