گوش شو از پای تا سر بی حجابتا نهم با تو اساس این كتاب
بوی او گر هیچ بتوانی شنودگوی از كونین بتوانی ربود
گر كسی راهست در ظاهر گمانكین سخن كژ میرود همچون كمان
آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیكهست در باطن بغایت نیك نیك
آن كه سالك با ملك گوید سخنوز زمین و آسمان جوید سخن
یا گذر بر عرش و بر كرسی كندیا ازین و ان سخن پرسی كند
استفادت گیرد او از انبیابشنود از ذره ذره ماجرا
از زبان حال باشد آن همهنه زبان قال باشد آن همه
در زبان قال كذبست آن ولیكدر زبان حال پر صدقست و نیك
گر زفان حال نشناسی تمامتو زفان فكرتش خوان والسلام
او چو این از حال گوید نه ز قالباورش دار و مگو این را محال
چون روا باشد همه دیدن بخوابگر كسی در كشف بیند سر متاب
گر چه در ره كشف شیطانی بودلیك هم ملكوت و روحانی بود
ذوق و تقوی باید و شوق خداتا كند دو نوع شرع این را جدا
گر ترا روزی درین میدان كشندآن رقم بینی كه بر مردان كشند
آنگهی زین شیوه معنی صد هزاربینی و دانی و داری استوار
هست این شیوه سخن چون اجتهادنیك و بد را كرد باید اعتقاد
یا خطاست و یا صواب این بیشكیپس بود این دو خر این را یكی
زین بیان مقصود من آنست و بستا كه از سالك زنم با تو نفس
كو بر جبریل رفت و فوق عرشباز فوق العرش آمد تا بفرش
یا بر افلاك شد پیش ملكیا بزیر خاك شد سوی سمك
آن همه بر كذب ننهی بشنوینه ز قال از حال آن را بگروی
اولت این اصل بر هم مینهمبا تو این بنیاد محكم مینهم
تا چو زین شیوه سخن بینی بسیبر سر انكار ننشینی بسی
زانكه این زیبا كتاب خاص و عامهست ازین شیوه كه گفتم والسلام
راه رو را سالك ره فكر اوستفكرتی كان مستفاد از ذكر اوست
ذكر باید گفت تا فكر آوردصد هزاران معنی بكر آورد
فكرتی كز وهم وعقل آید پدیدآن نه غیبست آن ز نقل آید پدید
فكرت عقلی بود كفار رافكرت قلبیست مرد كار را
سالك فكرت كه در كار آمدستنه ز عقل از دل پدیدار آمدست
اهل دل را ذوق و فهمی دیگرستكان زفهم هر دو عالم برترست
هركه را آن فهم در كار افكندخویش در دریای اسرار افكند