قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۱-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سائلی در مجمعی بر پای خاستگفت در بصره حسن مهتر چراست
گفت از آن كامروز در صدق و مجازهست خلقی را بعلم او نیاز
واو بیك جو نیست حاجتمند كساو بدنیا كی بود در بند كس
او ز جمله فارغست از زاد وب رگخلق حاجتمند او تا روز مرگ
مهتری اینست در هر دو جهانلاجرم او مهتر آمد این زمان
ای دل از خون می‌كن از جان جام سازخلق را نه دم ده و نه دام ساز
چون ترا نانی و خلقانی بودهر سر موی تو سلطانی بود
هر كه او از دست خوكان نان خوردهیچ شك نبود كه خون جان خورد
با سگان همسفرگی تا كی كنیآفتابی ذره‌گی تا كی كنی
زین بخیلان درگذر مردانه وارخویشتن بر شمع زن پروانه وار
گر كنی زین قوم قولنجی حذركی بود ز امساك ایشانت خبر
خویش را پروانه كن وز پر مپرسجان فشان و تن زن و دیگر مپرس
شیرنر چون دید آتش نیست چیرشیر پروانه بود پروانه شیر
تو قدم در شیر مردی نه تمامتا كی از انعام این انعام عام
مرد دین شو محرم اسرارم گردوز خیال فلسفی بیزار گرد
نیست از شرع نبی هاشمیدورتر از فلسفی یك آدمی
شرع فرمان پیمبر كردنستفلسفی را خاك بر سر كردنست
فلسفی را شیوه زردشت دانفلسفه با شرع پشتاپشت دان
فلسفی را عقل كل می بس بودعقل ما را امر قل می بس بود
در حقیقت صد جهان عقل كلگم شود از هیبت یك امر قل
عقل را گر امر ندهد زندگیكی تواند كرد عقلی بندگی
رهبر عقلت از آن سست آمدستكو بنفس خویش خود رست آمدست
عین عقل خویش را كن محو امرتا نگردد عین عقلت محو خمر
عقل اگر از خمر ناپیدا شودكی بسر امر قل بینا شود
عقل را قل باید و امر خدایتا شود هم رهبر و هم رهنمای
عقل اگر جزو و اگر كل ماندتعین عقلت بفكنی قل ماندت
عین عقلت چون زقل افتاد راستعقل اگر سر پیچد از قل این خطاست
علم عقل تو بفرمان رفتنستنه بعقل فرد حیران رفتنست
علم جز بهر حیات حق مخوانوز شفاخواندن نجات خود مدان
علم دین فقه است و تفسیر و حدیثهركه خواند غیر این گردد خبیث
مرد دین صوفیست و مقری و فقیهگرنه این خوانی منت خوانم سفیه
این سه علم پاك را مغز نجاتحسن اخلاقست و تبدیل صفات
این سه علمست اصل و این سه منبع استهرچه بگذشتی ازین لاینفع است
این سخن حقا كه از تهدید نیستاین ز دیده می‌رود تقلید نیست
من درین هر علم بوئی برده‌امپیش هر رنگی ركوئی برده‌ام
چون بدانستم كه دین اینست و بسهیچ نیست آنها یقین اینست و بس
ترك كردم اینهمه تا سوختندتا از آن تركم كلاهی دوختند
آسمان با ترك زر پشت دوتاهدر كبودی شد ز سوك این كلاه
این كلاه بی سرانست ای پسرگر دهندت با تو مینازی بسر
گر كلاه فقر خواهی سر ببروز خود و هر دو جهان یكسر ببر
این سخن دانم كه طامات آیدتترهائی پر خرافات آیدت
كی بود یارای آن خفاش راكو به بیند آفتاب فاش را
عقل را در شرع باز و پاك بازبعد از آن در شوق حق شو بی مجاز
تاچو عقل و شرع و شوق آید پدیدآنچه میجوئی بذوق آید پدید
چل مقامت پیش خواهد آمدنجمله هم درخویش خواهد آمدن
این چله چون در طریقت داشتیبا حقیقت كرده آمد آشتی
چون بجوئی خویش را در چل مقامجمله در آخر تو باشی والسلام