خسروی در كوه شد بهر شكاربود بقراط آن زمان در كنج غار
همچو حیوانی گیه میخورد خوشهر سوئی بیخود نگه میكرد خوش
از حشم یك تن بدید اورا ز راهگفت عمری كرد استدعات شاه
تا تو باشی همنشینش روز و شبمیگریزی می نیائی در طلب
نفس قانع كو گوائی میكنددر حقیقت پادشائی میكند
گفت بقراطش كه ای مغرور شاهگر تو قانع بودئی هم از گیاه
برگیه چون من بسنده كردئیكی تن آزاد بنده كردئی
چون دهد نفسی بدین اندك رضابا چه كار آید مر او را پادشا
تا چه خواهم كرد مشتی خام رابیقراری چند بی آرام را
این دمم تا مرگ برگ خویش هستهرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
زر چه خواهم كرد اگر قارون نیمچند خواهم گشت اگر گردون نیم
برگ عمرم هست بنشینم خوشیمیگذارم عمر شیرینم خوشی
عمر روزی پنج و شش می بگذردخواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
چون چنین می بگذرد عمری كه هستچیست جز باد از چنین عمری بدست