قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۱۹-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
نوح منصور آن شهشنشاه جهانیك پسر داشت ای عجب ماه جهان
یوسفی كز نوح یعقوبیش بودبیش از اندازه بسی خوبیش بود
رخش حسن او چو گرد انگیختیاز نفس‌ها باد سرد انگیختی
چون بشیرینی جمال افروختیازحیا چون نی شكر میسوختی
زلف او در سر فكندن كاملیسر در افكنده بهر مویش دلی
چنبر زلفش رسن اندر رسنحلقه در حلقه شكن اندر شكن
صد هزاران تاب بر وی بیش بودآری آن بت آفتاب خویش بود
پرده از رویش چو فتح الباب كردمهر و مه را روی او درتاب كرد
تختۀ پیشانیش از سیم بودجمله را تابود از آنجا بیم بود
زلف او چون كافری پیوسته داشتتختۀ سیمین ازان بر بسته داشت
قوس او با زاغ همچون پر زاغهر نفس صد باز صید او براغ
تیر چشمش تنگ چشمی كرده داشتعقل را در تنگ تیر آورده داشت
خال او در روی او در حال بودعقل و جان سر بر خط آن خال بود
از دهانش خود سخن گفتن خطاستزانكه آنجا تنگنا در تنگناست
بسدش مخدوم دایم آمدهلعل ازو یاقوت خادم آمده
رسته دندان او در بسته بوددر همه بازار حسن آن رسته بود
گر بخندیدی دمی آن سیمبردر زمان از سنگ رستی نیشكر
از زنخدانش سخن حیرانی استزانكه آنجا كوی سرگردانیست
برده گوی حسن رویش تا بماهگوی او بر ماه و پس در گوی چاه
در میان گوی او چاه آمدهوی عجب آن چاه پرماه آمده
از خط او هیچ نقصانی نبودماه را از عقده تاوانی نبود
لیك گرد لوح سیمین آن ملیحخط بزد یعنی بیاض آمد صحیح
گرچه عقلم شرح او نیكو دهدلیكن او باید كه شرح او دهد
آنچنان روئی كه آن او سزدشرح آن هم از زبان او سزد
گشت مردی از سپاه شهریارعاشق او عاشقی بس بی قرار
بی رخش از بس كه خون بگریستیهمچو لاله غرقه در خون زیستی
بی لبش از بس كه ماتم داشتیگوئیا صد مرده درهم داشتی
بی خطش از بس كه در خون آمدیاز شفق گوئی كه بیرون آمدی
در غمش از بس كه سرگردان شدیگوئیا یك گوی و صد چوگان شدی
هر زمان یك درد او صد بیش گشتخویش را میكشت تا بیخویش گشت
شاه را آمد ز عشق او خبرپارۀ‌آنجا فرو افكند سر
گفت فرمایند تا فردا پگاهدر فلان صحرا بود عرض سپاه
پس پسر را گفت شاه نامورجامۀ زیبا فرو پوش ای پسر
شانه كن مرغول زلفت از گلابگرد بفشان از رخ چون آفتاب
اندك آرایش مكن بسیار كنهرچه بتوانی همه بر كار كن
مركبی رهوار و زیبا برنشینعرض خواهد بود فردا برنشین
روز دیگر سوی صحرا رفت شاهعرض می‌كرد از همه سوئی سپاه
شاه با شهزادۀ‌و صاحب خبرهر دمی میكرد از بالا نظر
شاه با صاحب خبر گفت آن زمانكان جوان عاشق آید در میان
دست بر زانوی من زن آن نفستا بدانم من كه كیست آن هیچكس
چون زمانی بود هم پهلوی اودست زد آهسته بر زانوی او
كرد شاه آنجایگه حالی نگاهبود برنائی چو سروی زیر ماه
گرد مه خطی سیاه آورده بودسر بخط بر جان براه آورده بود
هم قبائی سخت نیكو در برشهم كلاه شوشۀ زر بر سرش
هم سلاحش چست هم او چست بودگوئیا از عشق بیرون رست بود
چون فرود آمدمیان عرض گاهدر پسر میكرد دزدیده نگاه
شه پسر را گفت از اسب آی زیربازكن بند قبا در رو دلیر
در میان این سپاه ای نیك بختدر برش گیر و بسی بفشار سخت
روی بر رویش همی نه هر نفسهمچنان میباش تا گویم كه بس
آن پسر حالی بجای آورد رازمی‌شد وبند قبا می‌كرد باز
ای عجب هر بند كو بر می‌گشادصد گره برجان عاشق می‌فتاد
شد بر برنا بغارت كردنشدست چنبر كرد گرد گردنش
بعد از آنش آورد در زیر قبامحكمش میداشت از بیم فنا
تا بدیری همچنان میداشتشاز بر خود هیچ می‌نگذاشتش
گه نهادی روی خود بر روی اوگاه بستی موی خود بر موی او
وی عجب از پیش و پس چندان سپاهخیره می‌كردند در هر دو نگاه
تا كه آواز آمدش از شهریاركای گرامی دست ازو اكنون بدار
چون پسر كرد از بر خویشش رهابر زمین افتاد و جان زو شد جدا
چون جدا می‌گشت جانان از برشرفت باجانان بهم جان از برش
زان قبا تنگ آمدش با جان خویشكو قبا پوشید با جانان خویش
جان با جانان بهم در یك قباچون تواند گشت یك دم زو جدا
لاجرم جانان چو عزم راه كردپیش ازو جان قصد منزل گاه كرد
بر سر ره مشهدی بود آن شاههم پدر هم مادرش آنجایگاه
شه جوان را گفت تا شستند پاكپس در آن مشهد نهادندش بخاك
سایلی پرسید ازان زیر و زبرگفت دعوی كرد عشق این پسر
خواستم تا باخبر گردم ز رازكان حقیقت بود اصلا یا مجاز
خود حقیقت بود و مرد كار بودلاجرم از عشق برخوردار بود
گفت چون برنای عاشق شد هلاكاندران مشهد چرا كردی بخاك
شاه گفتش هركه بر درگاه ماكشته شد در دوستی و راه ما
هم ز ما باشد یكی از ما بودگر چنین عاشق شوی زیبا بود
هركه او در عشق آتش بار نیستذرۀ با سر عشقش كار نیست
آتش از گرمی عاشق مرده شدپس زخجلت همچو یخ افسرده شد