گفت چون یعقوب بر عزم سفررفت از كنعان برون پیش پسر
مصریان بی پا و سر برخاستندپای تا سر مصر را آراستند
چون زلیخا را خبر آمد ازاننه بپای اما بسر آمد دوان
ژندۀ بر سر فكند آن بی قراربر میان خاك ره بنشست خوار
یوسف صدیق را بر رهگذراوفتاده آخر بران بی دل نظر
تازیانه بود بر اسبش بدستبرد حالی سوی آن مجنون مست
بركشید ازدل دمی آن سوختهتازیانش گشت از آن افروخته
ای عجب چون گشت از آن آتش بلندتازیانه یوسف از دست او فكند
تا زلیخا گفت ای پاكیزه دیننیست در خورد جوانمردیت این
آتشی كز جان من آمد براهتو بدست اندر نمی داری نگاه
سالها زین آتشم پر بود جانگو ترا در دست باش این یك زمان
آنچه از عشق تو از جانم دمیدیك نفس در دست نتوانی كشید
تو سر مردان دینی من زنیاین وفاداری بود با چون منی
شرح دادن حال عاشق جاوداناز عبارت بر ترست و از بیان
گر زفان گردد دو گیتی سالهاهم نیارد داد شرح حالها