بود جامی لعل در دست ایاسقیمت او برتر از حد و قیاس
شاه گفتش بر زمین زن پیش خویشبر زمین زد تا كه شد صد پاره بیش
شور در خیل و سپاه افتاد ازوكان همه كس را گناه افتاد ازو
هركسش میگفت ای شوریده رایقیمت این كس نداند جز خدای
تو چنین بشكستی آخر شرم دارعزتش بردی و افكندیش خوار
شاه از آن حركت تبسم مینمودخویش را فارغ بمردم مینمود
آن یكی گفت این جهان افروز جاماز چه بشكستی چنین خوار ای غلام
گفت فرمان بردن این شه مرابرتر از ماهی بود تا مه مرا
تو بسوی جام میكردی نگاهلیك من از جان بسوی قول شاه
بنده آن بهتر كه بر فرمان رودجام چبود چون سخن درجان رود
بندۀ او باش تا باشی كسیور سگ او باشی این باشد بسی