عشق لقمان سرخسی زور كردسوی صحرا بردش و در شور كرد
شد چو طفلی خرد بر چوبی سواركرد چوبی نیز در دست استوار
گفت خواهم شد بجنگ امروز منبو كه یكباری شوم پیروز من
با دلی پر شور میشد همچنانعاقبت تركیش بگرفت آن زمان
ترك زود آن چوب از دستش بكندپس بزخم چوب در بستش فكند
جامه و رویش همه درخون گرفتبعد ازان رفت و ره هامون گرفت
عاقبت برخاست لقمان شرمسارجامه و رویش ز خون چون لاله زار
سوی شهر آمد بخون غرقه شدهخلق گرداگرد او حلقه شده
سایلی گفتش كه جنگت چون برفتگفت بد یا نیك باری خون برفت
گفت تو به آمدی یا او بحربگفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب
چون من اندر جنگ بودم مرد مردزین چنین گلگونه رویم سرخ كرد
غرقۀ خونم همی بنگر مپرسجامه و رویم ببین دیگر مپرس
مینیارست او بخود این كار كردآمد و تركیم با خود یار كرد