با رفیقی شب روی فرزانۀشد بدزدی نیم شب درخانۀ
ناگهی آن یار خود راگفت زودپای بیرون نه ازین خانه چو دود
یار ازو پرسید كاخر حال چیستنیست كس بیدار پرهیزت ز كیست
گفت میكردم طلب تا هیچ هستپارۀ نانم مگر آمد بدست
بر فراموشی نهادم در دهانچون بخوردم یادم آمد در زمان
كاخر اینجا خورده شد نان و نمكگر بداندیشی شوی رد فلك
كاملان در راه خود خون خوردهاندبندگی و حق گزاری كردهاند
لاجرم در بندگی سلطان شدندبهتر خلق جهان ایشان شدند
بندگی و چاه باید حبس نیزتا شوی در مصر چون یوسف عزیز
گرچو جعفر آمدی صادق بباشور چو معشوق آمدی عاشق بباش
چون حسن شو هم بعلم و هم بكارتا حسن آئی تونیز اندر شمار
لعب كم كن چند بازی كعب راتا چو كعب آئی تو كار صعب را
نیست ازتو چون ربیع آئی بدیعچون خریف نفس رفت اینك ربیع
اعجمی شو چون حبیب از غیر دورتا حبیبت نام آید از غیور
گرچو معروف از خداواقف شویزود هم معروف و هم عارف شوی
گرچو ابراهیم ادهم بایدتاشهب تقوی مسلم بایدت
گرچو ثوری بایدت در دل چراغطالع ثوری برون كن ازدماغ
گرچو طاووس یمانی بایدتپر طاووس معانی بایدت
گر ترا چون فتح میباید مقامكار كن تا فتح بینی والسلام
گر تو خود را سهل خواهی اهل باشدین چو سهل افتاد هم چون سهل باش
گر تو در دین چون سری داری سریاین سری را ترك كن چون آن سری
ور ترا همچون شه كرمانست سوزپس شه كرمان توئی و نیمروز
ور عطا دانی تو نه كسب و جزاپس ابوالفضلی تو و ابن عطا
ور كمال و صفو نوری بایدتاز زر تاریك دوری بایدت
هركه او مالك بوددینار رامالك دینار نبود كار را
چون نمانی و بمانی این همهگر نمیدانی بدانی این همه
چون بدانی هیچ نادانی مكنتاتوانی هرچه بتوانی مكن
لطف و شفقت مهربانی پیش گیرراه از بهر صلاح خویش گیر
ذرۀگر شفقت جانت دهندپایگاه آل عمرانت دهند