گشت پیدا یك كبوتر نازنینرفت موسی را همی در آستین
از پسش بازی درآمد سرفرازگفت ای موی بمن ده صید باز
رزق من اوست ازمنش پنهان مدارلطف كن روزی من با من گذار
گشت حیران موسی عمران ازینمیتوان شد ای عجب حیران ازین
گفت این یك را امانم حاصل استواندگر یك گرسنست این مشكلست
زینهاری پیش دشمن چون كنمهست دشمن گرسنه من چون كنم
گفت اكنون هیچ دیگر بایدتگوشتت یا این كبوتر بایدت
باز گفتا گوشتی گر باشدمراضیم به از كبوتر باشدم
كز لكی خواست از پی مهمان خویشتا ببرد پارۀ از ران خویش
بازچون گشت ای عجب واقف زرازشد فرشته صورت و گم گشت باز
گفت ما هر دو فرشته بودهایمتا ابد از خورد و خفت آسودهایم
لیك ما را حق فرستاد این زمانتا كند معلوم اهل آسمان
شفقت تو درامانت داشتنرحمت تو در دیانت داشتن
هركرا چشمی بشفقت باز شددر حریم قرب صاحب راز شد
عفو آمد مذهبش تا بود اوبی كرم یك دم نمیآسود او