مالك دینار شب بیدار بودروز نیز از سوز دل در كار بود
چون بروز آورد شبهای درازهمچو شبها در گرفت از روز باز
روز و شب صبر وقرارش رفته بوداین چنین كس چون تواند خفته بود
دختری بودش جگر سوز از پدرگفت آخر شب بخفت و غم مخور
خلق خفته جمله تو چون كوكبیاز چه معنی مینخفتی یك شبی
گفت خفتن نیست درمان پدركز شبیخون ترسم ای جان پدر
خواب اگر در شارع سیلی بودچون شوی بیدار واویلی بود
می ندانم كاین چه مردان بودهاندكز عمل یك دم نمیآسودهاند
گر ترا یك دم غم ایشانستیتا ابد درد تو بیدرمانستی
درد ایشان نیست از كسب و عطاستكی چنان دردی شود از كسب راست