كرد مجنونی بگورستان نشستمردۀ را سردرآورده بدست
موی از آن سر پاك برمیكند زوددر میان خاك میافكند زود
سایلی گفتش چه میجوئی ازینگفت ای غافل چرا گوئی چنین
مینگنجیدست این سر در جهانلیك موئی در نگنجد این زمان
همچو گوئی كردهای گم پا و سراین چه سرگردانی است ای بیخبر
بر كنار آی از همه كار جهانپیش از آن كت در ربایند از میان
هیچ را چون پایداری روی نیستدشمنی و دوستداری روی نیست
گوئیا آس فلك سود و نسودهرچه هست ای جان من بود و نبود
روی را چون نیست روی اینجا بدنفرق نبود زشت یا زیبا بدن
موی را چون نیست در بودن امیدپس كنون خواهی سیه خواهی سپید
گر كسی آمد ببالا بازگشتقطرۀ دان كو بدریا بازگشت
غم مخور گر خنده زد برقی و مردشبنمی افتاد در غرق و بمرد
كار و بار عالم حس هیچ نیستتاتوان كوشید زر مس هیچ نیست
زندگی عالم حس عالمیهست در جنب حقیقت یك دمی
هرچه آن یك لحظه باشد خوب و زشتمن نخواهم گر همه باشد بهشت