خسروی میرفت در صحرا و شخبا سپاهی در عدد مور و ملخ
جملۀ صحرا غبار و گرد بودبانگ پیل و كوس و بردا برد بود
بود بر ره شاه را ویرانۀخفته بر دیوار آن دیوانۀ
شاه چون پیش آمدش او برنخاستهمچنان میبود كرده پای راست
شاه گفتش ای گدای خاك راهتو چرا حرمت نمیداری نگاه
شاه میبینی و لشكر پیش و پسبرنخیزد چون منی را چون تو كس
پیش شه دیوانۀ آزادوشهمچنان خفته زبان بگشاد خوش
گفت آخر از چه دارم حرمتتیا كجا در چشمم آید نعمتت
گر بقارونی برون خواهی شدنهمچو قارون سرنگون خواهی شدن
ور چو نمرودی تو از ملك و سپاههمچو او گردی بیك پشه تباه
ور نكو روئیست در غایت تراكافری باشی ز تركان ختا
ور ترا علمست و با آن كار نیستاز تو تا ابلیس ره بسیار نیست
ور تو همچون صاحب عادی بزورسردهد چون عوج یك سنگت بگور
ور بهشت آمد سرایت خشت خشتهمچو شدادت كشند اندر بهشت
ور نداری این همه عیب و بدیپس چو هم باشیم هر دو در خودی
هر دو از یك آب در خون آمدیمهر دو از یك راه بیرون آمدیم
هر دو از یك زاد بر پائیم ماهر دو از یك باد برجائیم ما
هر دو در یك گز زمین افتادهایمهر دو اندر یك كمین افتادهایم
هر دو از یك مرگ خیره میشویمهر دو با یك خاك تیره میشویم
در همه نوعی چو باتو همدمممن چرا برخیزم ازتو چه كمم