قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۶۲-المقالة السابعة و الثلثون

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك آتش دل شوریده حالشد ز خیل حس برون پیش خیال
گفت ای در اصل یك ذات آمدهپنج محسوست مقامات آمده
تو یكی و جملۀ پاك و نجسمیكنی ادراك همچون پنج حس
شم و ذوق و لمس با سمع و بصركرده یك لوح ترا ذات الصور
آنچه حاجت بود پنج آلت برونشتو بیك آلت گرفتی در درونش
پارۀ چون دور بودی از عددپنج مدرك نقدت آمد از احد
چون زمانی و مكانی آمدیپنج ره در خرده دانی آمدی
گرچه بودت پنج محسوس آشكارمدركت هر پنج شد در پنج یار
چون نیارستی بیك ره پنج دیداز زمان ذات تو چندین رنج دید
وی عجب از پنج ادراك قویصورتی ماند از زمانه معنوی
چون بوحدت آمدی نزدیك تربود راه تو ز حس باریك تر
پس بوحدت از عدد دركش مراره بمن بنمای و كن دلخوش مرا
تا برون آیم ز چندین تفرقهخرقه بر آتش نهم ازمخرقه
سر بوادی محبت آورمره درین غربت بقربت آورم
زین سخن همچون خیالی شد خیالحال بر وی گشت حالی زین محال
گفت من زین نقد بس دور آمدمزینچه میجوئی تو مهجور آمدم
چون بمن در خواب میآید خطابكی توانم دید بیداری بخواب
هیچ صورت هیچ معنی هیچ كارنیست جز در پرده بر من آشكار
آنكه در پرده بود فریاد خواهدیگری را چون دهد در پرده راه
هیچ نگشاید ز من در هیچ حالمن خیالم چند پیمائی خیال
گر طلبكاری ازینجا نقل كنپای نه بر حس و ره بر عقل كن
سالك آمد پیش پیر مهربانحال خود با او نهاد اندر میان
پیر گفتش هست دیوان خیالاز حس و از عقل پر خیل مثال
هركجا صورت جمال آرد پدیدزو مثالی در خیال آرد پدید
قسم حس آمد فراق اما خیالنقددارد از همه عالم وصال
هرچه خواهد جمله در پیشش بودوینچنین وصلی هم از خویشش بود
حس چنان در بعد افتادست طاقكز وصال نقد بیند صد فراق
نانهاده یك قدم در وصل خویشصد فراقش آید از هر سوی پیش