بوعلی دقاق آن شیخ جهانشد بنزدیك مریدی میهمانآن مرید از عشق او میسوخت زاركرده بودش روزگاری انتظارشیخ بنشست آن مرید نونیازگفت شیخا كی بخواهی رفت بازگفت ناافتاده وصلی اتفاقپیش باز آوردی آواز فراق