یك شبی میگفت یحیی ابن المعادگر مرا بخشند دوزخ در معاد
هیچ عاشق را نسوزم تا ابدزانكه صد ره سوختست او از احد
هر كه او یكبار نه صد بار سوختچون توان از بهر اوآتش فروخت
سایلی گفتش اگر كار اوفتدعاشقی را جرم بسیار اوفتد
سوزیش یانه چو باشد جرم كارگفت نه كان جرم نبود اختیار
كار عاشق اضطراری اوفتدزان ز فرط دوستداری اوفتد
هیچ عاشق را ملامت روی نیستسوختن او را قیامت روی نیست
نیست رنج زیركان در هیچ حالسخت تر از صبر كردن بر محال
لیك عاشق كز محالی دم زندگرمی او عالمی بر هم زند
گرمحالی گوید او واجب بودور حجابی افتدش حاجب بود