قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۶۵-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
خواندمحمود را سر بی خویشئیعاشقی را مانده در درویشئی
عاشق درویش بود و سوختهسینۀ همچون چراغ افروخته
گفت ای درویش با من راز گوینكتۀ از عشق وعاشق بازگوی
زانكه می‌گویند مرد عاشقستهرچه تو در عشق گوئی لایقست
بود ایاز ماهروی آنجایگاهچست بر پای ایستاده پیش شاه
عاشق درویش گفت ای شهریارتو نۀ عاشق ترا با این چكار
نكتۀ عشاق عاشق را سزاستگر نپرسی چون نۀ عاشق رواست
شاه گفت آخر چرا عاشق نیمعاشقی را به ز تو لایق نیم
گفت اگر تو هیچ عاشق بودۀشاد بنشسته نمی آسودۀ
خوش بود عاشق نشسته دل بجایبر سرش استاده معشوقش بپای
عشق را گر بودئی صاحب یقیننیستی استاده معشوقت چنین
كار و بار سلطنت داری تو دوستپس بسر باریت عشقی آرزوست
عشق در درویشی و خواری دهندنه بكار و بار سر باری دهند
خسروی بس باشدت ای شهریارعشق و درویشی برو با من گذار
عشق در معشوق فانی گشتن استمردن او را زندگانی گشتن است
زندگانی گر ترا از مرگ نیستعاشقی ورزیدنت پر برگ نیست
در مقام عشق اگر بالغ شویاز عذاب جاودان فارغ شوی