قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۷۱-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
در رهی می‌رفت بس زیبا زنیدید مردی چشم زن چون رهزنی
چشم زن در چشم زخمی ره زدشتیر مژگان برجگر ناگه زدش
زن روان شد مرد بر پی شد روانزن نگه كرد از پس و گفت ای جوان
چیست حالت گفت چشم رهزنتزد رهم چون چشم گفتم روشنت
زن برانداخت آن زمان از رخ نقابتا بدید آن چهرۀ چون آفتاب
مرد شد كلی ز دست آنجایگاهجزو جزوش گشت مست آنجایگاه
زن چو آخر در سرای خویش شدعاشقش بر در حال اندیش شد
عاقبت سنگی در انداخت از غرورزن برون آمد كه ای شوریده دور
رو سر خود گیر ای سرگشته رایتا نبرندت سر اهل این سرای
مرد گفتش چون نمی‌بودی مراروی از بهر چه بنمودی مرا
گفت الحق دوست میدارم بسیاین كه دایم دوستم دارد كسی
چون بنای دوستی محكم كنیخویشتن را درحرم محرم كنی
تا چو دوران فنای تو بوددوستت بی تو بجای تو بود