قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۷۵-المقالة ‌الثامنة و الثلثون

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك بگذشته از خیل خیالپیش عقل آمد بجسته از عقال
گفت ای دستور حل و عقد ملكنیست رایج بی تو هرگز نقد ملك
خرقۀ‌تكلیف دین بر قد تستتا بحد نیستی سر حد تست
ذرۀ‌گر نیستی بگرفتئیذرۀ تكلیف نپذیرفتئی
اقبل و ادبر خطاب تست خاصگاه در قیدی و گاهی در خلاص
چون شود در نیستی چشم تو بازاقبلت گرداند از خود پاك باز
چون شوی در عین هستی دیده ورادبرت هر دم كند قیدی دگر
هرچه توداری ز نقصان و كمالحس ترا بخشیده از راه خیال
حس عدد آمد بصورت در عددپس خیال آمد عدد اندر احد
تو احد بودی عدد را معنویكز زمان و از مكان دوری قوی
پنج مدرك را خیال از پنج باركرد ادراك تو یكدم صد هزار
تو همه در یك نفس دانندۀگرچه شاگردی ز خود خوانندۀ
گر چه حسن افتادت اول اوستادزاوستادت كار برتر اوفتاد
حس بمعنی در حقیقت از تو خاستلیك كارصورتت او كرد راست
چون تو او را زنده كردی در صفتداد او در صورتت صد معرفت
چون ترا در زنده كردن دست هستدر دلم این مردگی پیوست هست
زندگی بخش و بمقصودم رساندر عبودیت بمعبودم رسان
عقل گفتش تو نداری عقل هیچمی نبینی این همه در عقل پیچ
كیش و دین از عقل آمد مختلفبر دراو چون توان شد معتكف
صد هزاران حجت آرد بی مجازعالمی شبهت فرستد پیش باز
در تزلزل دایماً سرگشتۀدر تردد طالب سر رشتۀ
از وجود عقل خاست انكارهاوز نمود عقل بود اقرارها
عقل را گر هیچ بودی اتفاقچون دلستی پای تا سر اشتیاق
عقل اندر حق شناسی كاملستلیك كاملتر ازو جان و دلست
گر كمال عشق می‌باید تراجز ز دل این پرده نگشاد ترا
سالك آمد پیش پیر نامورنامۀ از كشف برخواندش زبر
پیر گفتش عقل از حق ترجمانستقاضی عدل زمین و آسمانست
نافذ آمد حكم او در كائناتهست حكم او كلید مشكلات
بر درخت عقل هر شاخی كه هستآفتاب آنجا نیارد برد دست
هركه او از عقل لافی می‌زنداز سر كذب و گزافی می‌زند
زانكه هر كس را كه گردد عقل صافدر سرش نه كذب ماند نه گزاف
كی تواند گشت مرد از قیل و قالدر مقام عقل خود صاحب كمال
سالها باید كه تا یك نیكنامعقل را بی عقده گرداند تمام