قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۸۵-المقالة التاسعة و الثلثون

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك بیدل فغان برداشتهپیش دل شد دل ز جان برداشته
گفت ای حایل میان جسم و جانعكس اسرار تو ذرات جهان
جملۀ اسرار هست و نیست راستتا ابد از ذات تو حاصل تراست
هست آن ذرات جمله معنویدایماً پاك از یكی و از دوی
وی عجب آنجا یك و دو نیز هستنیست تمییز و همه تمییز هست
گر نبودی هست و نیست آیات توجزو بودی كل نبودی ذات تو
جمله داری و نداری هیچ چیزتا چو هر بودت بود نابود نیز
با احد دور از عدد چون شنیدیهمچو جمعه نی خودی نه بیخودی
چون یسار تو یمین آمد همههرچه آن را گوئی این آمدهمه
این و آنت نقد آن و این بس استحجت كلتا یدیه این بس است
در میان اصبعین افتادۀلاجرم غیری و عین افتادۀ
اصبعینت را یمین سلطان بسستاین دو حجت دایمت برهان بسست
چون چنین قربی مسلم آمدتكمترین بعدی دو عالم آمدت
قربتی ده این بعید افتاده رابیدلی در من یزید افتاده را
دل ز بیدل چون شنود اسرار اوهمچو دل سرگشته شد در كار او
گفت من عكسی‌ام از خورشید جانمست جاوید از می جاوید جان
دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاستكی كند ظاهر چو باطن كار راست
قلب از آنم من كه می‌گردم مقیمتا رسد از نفخ روحم یك نسیم
قلب از آنم من كه می‌گردم مدامتا رسد از قرب جانم یك سلام
قلب از آنم من كه می‌گردم چو گویتا رسد ازجان مرا یك ذره بوی
دایماً بی باده مست افتاده‌امكز چنان باطن بدست افتاده‌ام
باطنی كانرا نهایت روی نیستاهل ظاهر را ازو یك موی نیست
جان ز باطن می‌رسد من چون كنملاجرم زین غصه خود را خون كنم
یك نفس گر قرب من می‌بایدتدر میانخون وطن می‌بایدت
ورنه ترك خون و ترك خاك گیرپاك گرد و راه جان پاك گیر
سالك آمد پیش پیر هوشیارحال خود برگفت دل پر اضطرار
پیر گفتش هست دل دریای عشقموج او پرگوهر سودای عشق
درد عشق آمد دوای هر دلیحل نشدبی عشق هرگز مشكلی
عشق در دل بین و دل در جان نهانصد جهان در صد جهان درصد جهان
در كلیدانی چه می‌باشی همیاین جهانها راتماشا كن دمی
چند اندیشی بدین میدان درایهمچو گوئی گرد و سرگردان درای
مصلحت اندیش نبود مرد عشقبیقراری خواهد از تو درد عشق