قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۹۷-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
حق تعالی عرش را چون بر فراختصد جهان پر فرشته سر فراخت
حق بدیشان گفت بردارید عرشزانكه این را بر نتابد اهل فرش
صد هزاران باره بیش اند از شماردر روید از قوت و شوكت بكار
جمله در رفتند چست و سرفرازعاقبت گشتند عاجز جمله باز
چون مضاعف كرد اعداد همهعین عجز افتاد میعاد همه
عرش را چندان ملك می بر نتافتگفتئی موری فلك می بر نتافت
هشت قدسی را ز حق فرمان رسیددر ربودند ای عجب عرش مجید
عرش را بر دوش خود برداشتندسرازان تعظیم می افراشتند
كای عجب عرشی كه چندانی ملكپر بیفكندند از وی یك بیك
ما بتنهائی خود برداشتیمخردۀ الحق فرو نگذاشتیم
اندكی عجبی پدید آمد مگرتا رسید امر از خدای دادگر
كای ملایك بنگردید از جای خویشتا چه می‌بینید زیر پای خویش
آن ملایك چون نگه كردند زیرآمدند از جان خود از خوف سیر
زیر پای خود هوا دیدند و بسدر هوا چون پای دارد هیچكس
حق بدیشان كرد آن ساعت خطابكای ز عجب خود خطا كرده صواب
عرش اعظم گر شما برداشتیدحامل آن خویش را پنداشتید
كیست بردارندۀ بار شمابنگرید ای پر خلل كار شما
چون ملایك را فتاد آنجا نظرآن همه پندار بیرون شد زسر
هركه پندارد كه جان بیقراربر تواند داشت سر كردگار
یا چنان انوار را حامل شودیا چنان اسرار را قابل شود
آن ازو عجبی و پنداری بودوین چنین در راه بسیاری بود
آن امانت سر او هم می‌كشدقشر عالم مغز عالم میكشد
گر نبودی در میان آن سر پاككی كشیدی آن امانت آب و خاك
روستم را را رخش رستم میكشدتا نه پنداری كه مردم میكشد
گر حملناهم نیفتادی ز پیشحامل آن سر نبودی كس بخویش
چون رسیدی وانچه دیدی دیده شدمرد را اینجا زفان ببریده شد
تا ابد اكنون سفر در خویش كنهر زمانی رونق خود بیش كن
لیك اگر از خویشتن خواهی خلاصتا شوی در پردۀ توحید خاص
از وجود جان برون باید شدنمحرم جانان كنون باید شدن
حوصله باید اگر آن بایدتكی بود جانانت گر جان بایدت
عقل و جانت را دو كفه ساز خوشعقل و جانت را در آنجا نه بكش
عقل اگر افزون بود نقصان تراستجان اگر راجح شود جانان تراست
در فقیری چون زفانه باش راستسوی عقل و سوی جان منگر بخواست
تو زفانه گر نباشی بی شكیبا ازل بینی ابد گشته یكی
كفر و دین و عقل و جان و خاك و آبجمله یك رنگت شود چون آفتاب
چون همه یك رنگت آمد در احداز همه درویش مانی تا ابد
ور بود در فقر جان یك ذره چیزحال كادالفقر باشد كفر نیز
فقر چه بود سایه جاوید آمدهدر میان قرص خورشید آمده
پس بقرصی گشته قانع تاابدقرص و قانع محو احد مانده احد
جز احد آنجا اگر چیزی بودهم احد باشد چو تمییزی بود
زانكه اینجا این همه هم اوست و بسبدمبین كاین جمله بس نیكوست و بس
آن و این و این و آن اینجا بودلیكن آنجا اینهمه سودا بود
گر مثالی بایدت كاسان شودهمچو دریا دان كه او باران شود
هرچه از قرب احد آید پدیدچون شود نازل عدد آید پدید
هست قرآن در حقیقت یك كلامبی عدد آمد چو منزل شد تمام
صد هزاران قطره یك عمان بودچون زعمان بگذرد باران بود
هرچه اسمی یافت آمد در وجودآن همه یك شبنمست از بحر جود
حق عرفانت آن زمان حاصل شودكاینچه عقلش خواندۀ باطل شود
عقل باید تا عبودیت كشدجانت باید تا ربوبیت كشد
عقل با جان كی تواند ساختنبا براقی لاشه نتوان تاختن
دردت اول از تفكر می‌رسدآخر الامرت تحیر میرسد
علم باید گر چه مرد اهل آمدستتابداند كاخرش جهل آمدست
هركه او یك ذره از عز پی بردهیچ گردد هیچ هرگز كی برد
عاریت باشد همه كردار اوآن او نبود همه گفتار او
گر بیان نیكو بود در شرع و راهآن بیان در حق بود برف سیاه
در بیان شرع صاحب حال شولیك در حق كور گرد و لال شو
چون شنیدی سر كار اكنون تمامنیز حاجت نیست دیگر والسلام
سالك از آیات آفاق ای عجبرفت با آیات انفس روز و شب
گرچه بسیاری ز پس وز پیش دیدهر دو عالم در درون خویش دید
هر دو عالم عكس جان خویش یافتوز دو عالم جان خود را بیش یافت
چون بسر جان خود بیننده شدزندۀگشت و خدا را بنده شد
بعد ازین اكنون اساس بندگیستهر نفس صد زندگی در زندگیست
سالك سرگشته را زیر و زبرتا بحق بودست چندینی سفر
بعد ازین در حق سفر پیش آیدشهرچه گویم بیش از پیش آیدش
چون سفر آنست كار آنست و بسگیر و دارو كار و بار آنست و بس
زان سفر گر با تو انیجا دم زنمهر دو عالم بیشكی بر هم زنم
گر بدست آید مرا عمری دگرباز گویم با تو شرح آن سفر
آن سفر را گر كتابی نو كنمتاابد دو كون پر پرتو كنم
گر بود از پیشگه دستورئینیست جانم را ز شرحش دورئی
لیك شرح آن بخود دادن خطاستگر بود اذنی از آن حضرت رواست
شرح دادم این سفر باری تمامتادگر فرمان چه آید والسلام