قرآن کریمبه زبان فارسی

۴۰۶-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
از ارسطالیس پرسیدند رازكان چه میدانی كه در عمر دراز
بی گنه در خورد زندان آمدستگفت آنچش حبس دندان آمدست
آنچه او محبوس می‌باید مدامآن زفان تست در زندان كام
دو در از دندان و دو در از لبشبسته میدارند هر روز و شبش
تا مگر یك لحظۀ گیرد قراروانگهش جز بیقراری نیست كار
هركه خاموشست ثابت آمدستعزت زر بین كه صامت آمدست
با كه گویم درد دل چون كس نماندتن زنم كز عمر من هم بس نماند
چون خموشی این همه مقدار داشتلیك دو داعیم بر گفتارداشت
جان من چون بودمست و بیقراربر نمیزد یك نفس از درد كار
گر دمی تن می‌زدم از جان پاكمی برآمد از خموشی صد هلاك
از ازل چون عشق با جان خوی كردشور عشقم این چنین پرگوی كرد
از شراب عشق چون لایعقلمكی تواند شد خموشی حاصلم
كاشكی جان مرا بودی قرارتا همیشه تن زدن بودیم كار
آنچه در جان من آگاه هستمی ندانم تا بدانجا راه هست
چون نمی‌بینم بعالم مرد خویشمی فرو گویم بدانجا دردخویش
داعی دیگر مرا آن بود و بسكاین حدیثم شد بحجت هر نفس