قرآن کریمبه زبان فارسی

۴۷-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت روزی شبلی افتاده كاردر بردیوانگان شد سوكوار
دید آنجا پس جوان دیوانۀآشنا با حق نه چون بیگانۀ
گفت شبلی را كه مردی روشنیگر سحرگاهان مناجاتی كنی
از زفان من بگو با كردگاركوفكندی در جهانم بی قرار
دور كردی از پدر وز مادرمژندۀ بگذاشتی اندر برم
پردۀ عصمت ز من برداشتیدر غریبی بی دلم بگذاشتی
كردی آواره ز خان و مان مراآتشی انداختی در جان مرا
آتش تو گرچه در جانم خوشستبرجگر بی‌آییم زان آتشست
بستی از زنجیر سر تا پای منتا رهائی یابم ازتو وای من
گر ترا گویم چه میسازی مرادر بلای دیگر اندازی مرا
نه مرا جامه نه نانی میدهینان چرا ندهی چو جانی میدهی
چند باشم گرسنه این جایگاهگر نداری نان زجائی وام خواه
این بگفت وپارۀ شد هوشیاربعد از آن بگریست لختی زار زار
گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشكیگر بگوئی بو كه درگیرد یكی
رفت شبلی از برش گریان شدهدر تحیر مانده سرگردان شده
چونب رون رفت از در آن خانه زوددادش آواز از پس آن دیوانه زود
گفت زنهار ای امام رهنمایتانگوئی آنچه گفتم با خدای
زانكه گر با او بگوئی اینقدرزآنچه می‌كرد او كند صد ره بتر
من نخواهم خواست از حق هیچ چیززآنكه با او درنگیرد هیچ نیز
او همه با خویش می‌سازد مدامهرچه گوئی هیچ باشد والسلام
دوستان را هر نفس جانی دهدلیك جان سوزد اگر نانی دهد
هر بلا كین قوم راحق داده استزیر آن گنج كرم بنهاده است