دفن میكردند مردی را بخاكشد حسن در بصره پیش آن مغاك
سوی آن گور و لحد میبنگریستبر سر آن گور برخود میگریست
پس چنین گفت او كه كاری مشكلستكاین جهان را گور آخر منزلست
وان جهان را اولین منزل همینستاولین وآخرین زیر زمینست
دل چه بندی در جهان جمله رنگكاخرش اینست یعنی گور تنگ
چون نترسی زان جهان صعبناككاولش اینست یعنی زیر خاك
چند ازین چون آخر این خواهد بدنوای ازان كاول چنین خواهد بدن
هیچ مردم از پس این پرده نیستتا كسی او را بزاری مرده نیست
گر دمی خواهی زدن در پردۀبا كسی زن كو ندارد مردۀ
هر چراغی را كه باشد باد پیشچون تواند برد راه آزاد پیش
چون تو پرسودا دماغی میبریصرصری در ره چراغی میبری
مینترسی كاین چراغ زود میرزود میری گر توانی زود گیر
گر بمیرد این چراغت ناگهیره بسر نابرده افتی در چهی
ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغكز چنان بادت فرو میرد چراغ
چون چراغ توبمرد ای بی خبرنه نشان ماند ازو و نه اثر
گر چراغ مرده را جوئی بسیدر همه عالم نشان ندهد كسی
هر چراغی را كه بادی در ربودگر بسی بر سر زنی ازوی چه سود
از چراغ مرده كس آگاه نیستچون بمرد او خواه هست و خواه نیست
چون چراغ از جای بی جائی رسیدچون بدانجا باز شد، شد ناپدید
راه بینا زین جهان تا آن جهانبیش یكدم نیست جان را بر میان
از درونت چون برآید آندمیاین جهانت آن جهان گردد همی
زین جهان تا آن جهان بسیار نیستجز دمی اندر میان دیوار نیست
چون برآید آن دمت از جان پاكسر نگونسارت در اندازد بخاك
مرگ را بر خلق عزم جان مستجمله رادر خاك خفتن لازمست