آن یكی دیوانه برگوری بخفتاز سر آن گور یك دم مینرفت
سائلی گفتش كه تو آشفتۀجملۀ عمر از چه اینجا خفتۀ
خیز سوی شهر آی ای بیقرارتا جهانی خلق بینی بیشمار
گفت این مرده رهم ندهد براههیچ میگوید مرو زین جایگاه
زانكه از رفتن رهت گردد درازعاقبت اینجات باید گشت باز
شهریان را چون بگورستانست راهمن چه خواهم كرد شهری پرگناه
میروم گریان چو میغ از آمدنآه از رفتن دریغ از آمدن