چون سكندر را مسخر شد جهانوقت مرگ او درآمد ناگهان
گفت تابوتی كنید از بهر مندخمۀ سازید پیش شهر من
كف گشاده دست من بیرون كنیدنوحه بر من هر زمان افزون كنید
تا زمال و لشكر و ملك و شهیخلق میبینند دست من تهی
گر جهان در دست من بودآن زماندر تهی دستی برفتم از جهان
ملك و مال این جهان جز پیچ نیستگر همه یابی چو من جز هیچ نیست