بود اندر مطبخ جم ای عجبدیگ و كاسه در خصومت روز و شب
دیگ سنگین بود قصد جنگ كردكاسه زرین بود قصد سنگ كرد
هر دو تن از خشم در شور آمدندسنگ وزر بودند در زور آمدند
دیگ گفتش گر اباگر روغن استشور وشیرین هرچه هست آن منست
كار تو بی من كجا گیرد نظامگر منت ندهم تهی مانی مدام
تو ز سنگ آئی در اول آشكارباز بر سنگت زنند اندر عیار
گر ترا سنگی نباشد در نهاددایماً بی سنگ خواهی اوفتاد
تو چنین زیباو سنگین از منیتو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی
كس سیه دیگم نمیخواند بنامچون سیه كاسه توئی در هر مقام
چون شنیدی این دلیل دلپذیردست چون من دیگر در كاسه مگیر
این سخن چون كاسه را آمد بگوشهمچو دیگی خون او آمد بجوش
گفت تو از هرچه گفتی بیش و كمفارغم من چون منم در پیش جم
خیز تا خود را بصرافان بریمتا زما هر دو كدامین برتریم
چون محك پیدا شود صراف راخود محك گوید جواب این لاف را
تو ببین وقت گرو در سنگ و زرتا ازین هر دو كدام ارزنده تر
در گرو كهنه ز نو آید پدیدكار در وقت گرو آید پدید
تا سفر در خود نیاری پیش توكی بكنه خود رسی از خویش تو
گر بكنه خویش ره یابی تمامقدسیان را فرع خود یابی مدام
لیك تا در خود سفر نبود ترادر حقیقت این نظر نبود ترا