دید بوموسی مگر یك شب بخواببر سر خود عرش همچون آفتاب
روز دیگر رفت سوی بایزیدزانكه بوموسی ز جان بودش مرید
گفت تا تعبیر خوابم او كندمرهم جان خرابم او كند
چون بر او رفت خلق آشفته بودزانكه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود
چون كفن كردند و شستندش پگاهبر جنازه بر گرفتندش ز راه
گفت بوموسی كه چندانی كه منمیزدم بر خلق ماتم خویشتن
كز جنازه گوشۀ آرم بدوشمینداد آنكس بمن گشتم خموش
زیر آن در رفتم و كردم مقامتا جنازه بر سر آوردم تمام
چون جنازه بر سرم شد استوارگشت حالی بایزیدم آشكار
گفت ای بینندۀ خواب صوابنیك بنگر آنك آن تعبیر خواب
شخص ما عرش است برگیر وبروفهم كن زان خواب تعبیر و برو
گر ملك نزدیك تو كاملترستجانت از دل دل ز جان غافلترست
در ملك از دیدۀدل كن نظرزانكه عقل این قول دارد مختصر
هر دو عالم از برای آدمیستاز ملك بی آدمی مقصود چیست
زانكه صد عالم ملك بنشاندهاندتا همه در كار مردم ماندهاند
گرچه امروز این گهر در خاك بودباك نبود زانكه گنجی پاك بود
باش تا فردا محك كردگارنقد مردان را پدید آرد عیار