كاملی گفتست آن بیگانه راكاخر ای خر چند روبی خانه را
چند داری روی خانه پاك توخانه چاهی كن برافكن خاك تو
تا چو خاك تیره برگیری ز راهچشمۀ روشن برون جوشد ز چاه
آب نزدیكست چندینی متابچون فرو بردی دو گز خاك اینت آب
كار باید كرد مرد كار نیستورنه تا آب از تو ره بسیار نیست
ای دریغا روبهی شد شیر توتشنه میمیری ودریا زیر تو
تشنه ازدریا جدائی میكنیبر سر گنجی گدائی میكنی
ای عجب چندان ملك در دردورنجبر سر گنجند و میجویند گنج
تا نیامد جان آدم آشكارره ندانستند سوی كردگار
ره پدید آمد چو آدم شد پدیدزو كلید هر دو عالم شد پدید
آنچه حمله عرش میپنداشتندتا بتوفیق خدا برداشتند
آن دل پر نور آدم بود و بسزانكه آدم هر دو عالم بود و بس