قرآن کریمبه زبان فارسی

۸۰-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سوی اسپاهان براه مرغزارباز می‌آمد ملكشاه از شكار
مرغزاری ودهی بد پیش راهكرد منزل وقت شام آنجایگاه
از غلامان چند تن بشتافتندبر كنار راه گاوی یافتند
ذبح كردند و بخوردندش بنازآمدند آنگه بلشگرگاه باز
بود گاو پیر زالی دل دو نیمروز و شب درمانده با مشتی یتیم
قوت او و آن یتیمان اسیرآن زمان بودی كه دادی گاو شیر
چند تن درگاو می‌نگریستندجمله بر پشتی او می‌زیستند
پیرزن را چون خبر آمد ازانبی خبر گشت و بسر آمد ازان
جملۀ شب در نفیر و آه بودپیش آن پل شد كه پیش راه بود
چون ملكشه بامداد آنجا رسیدپیرزن پشت دوتا آنجا بدید
موی همچون پنبه روئی چون زریربا یتیمان آمده آنجا اسیر
با عصا در دست پشتی چون كمانگفت ای شهزادۀ الب ارسلان
گر برین سر پل بدادی داد منرستی از درد دل و فریاد من
ورنه پیش آن سر پل و ان صراطداد خواهم این زمان كن احتیاط
گر ز ظلم تو زبون گردم ز توپیش حق فردا بخون گردم ز تو
من ز ظلمت می‌ندانم سر ز پایگرچه شاهی بر نیائی با خدای
هان و هان دادم برین پل ده تمامتا بران پل بر نمانی بر دوام
از همه سود و زیان در پیش و پسمر یتیمان مرا این بود بس
گرسنه بگذاشتی اطفال راپیش خلق انداختی این زال را
در سحر یك نالۀ این پیر زالمردی صد رستم آرد در زوال
این نه از شاه جهانم می‌رسدكاین ز دور آسمانم می‌رسد
سخت كندم كرد چرخ تیز گردچون توان با سركشی آویز كرد
این بگفت وهمچو باران بهاربا یتیمان شد بزاری اشكبار
هیبتی در جان شاه افتاد ازوسخت شوری در سپاه افتاد ازو
گفت ای مادر مگردان دل ز شاههرچه می‌خواهی برین سر پل بخواه
تابراین پل بر تو برگویم جوابكان سر پل را ندارم هیچ تاب
حال چیست ای زال گفت او حال خویشدادش او هفتاد گاو از مال خویش
گفت این هفتاد گاو ای پیر زالدر عوض بستان كه هست این از حلال
این بگفت وآن غلامان را بخواندزجر كرد و سبز خنگ از پل براند
پیرزن را وقت چون شبگیر شدحق آن انعام دامن گیر شد
غسل آورد و نماز آغاز كردروی بر خاك ودر دل باز كرد
گفت ای پروردگار دادگرچون ملكشه بادنیمی از بشر
از كرم نگذاشت بر من مابقیتو كه جاویدان كریم مطلقی
فضل كن با او و در بندش مداروانچه نپسندیدۀ زو در گذار
چون ملكشه رفت از آن جای خرابدیدش از عباد دین مردی بخواب
گفت هان چون رفت حال ای پادشاهگفت اگر آن بیوه زال دادخواه
از برای من نكردی آن دعاجز شقاوت نیستی دایم مرا
نیك بختی گشت آن بدبختیماز دعای اونماند آن سختیم
عالمی بار اوفتاد از گردنمتا ابد آزاد كرد آن زنم
گرچه مرد ملك و مالی آمدمدر پناه پیر زالی آمدم
كس چه داند تا دعای پیر زنچون بود وقت سحرگه تیر زن
آنچه زالی در سحر گاهی كندمی‌ندانم رستیم ماهی كند
گر نبودی رحمت آن پادشاهباز ماندی تا ابد در قعر چاه
ور نبودی آن دعای پیر زالدولت دین آمدی بروی زوال
بود اول رحمت آن شهریاراین دعا با او در آخر گشت یار
لاجرم شه رستگار آمد مداماز رحیمی نیست برتر یك مقام