| فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ: فَاِذا كانَ ذلِكَ ضَرَبَ يَعْسُوبُ الدّينِ | در گفتار آن حضرت است: چون زمانش فرا رسد یعسوب دین بر جای حکومتش |
| بِذَنَبِهِ، فَيَجْتَمِعُونَ اِلَيْهِ كَما يَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَريفِ. | استقرار یابد، پس همچنان که ابر پاییزی به هم بپیوندند اهل ایمان گرد او اجتماع کنند. |
| - يَعْسُوبُ الدّينِ: السَّيِّدُ الْعَظيمُ الْمالِكُ لاُِمُورِ النّاسِ يَوْمَئِذ. وَالْقَزَعُ: | یعسوب سَرور بزرگ است که آن روز زمامدار امور مردم است. و قَزَع: |
| قِطَعُ الْغَيْمِ الَّتى لاماءَ فيها.- | پـاره های ابـر بـی بـاران اسـت. |
سخن ۲ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ:- هذَا الْخَطيبُ الشَّحْشَحُ. | در گفتار آن حضرت است: این گوینده ای شَحْشَح است. |
| - يُريدُ الْماهِرَ بِالْخُطْبَةِ، الْماضِىَ فيها، وَ كُلُّ ماض فى كَلام اَوْ سَيْر فَهُوَ | منظورش این است که در گفتارْ ماهر و در بیان مطالبْ رسا و روان است، و هر تندرو در سخن و رفتار |
| شَحْشَحٌ، وَ الشَّحْشَحُ فى غَيْرِ هذَا الْمَوْضِع ِ الْبَخيلُ الْمُمْسِكُ.- | «شحشح» است، و شحشح در غیر این مقام به معنای بخیل است. |
سخن ۳ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ:- اِنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً. | در گفتار آن حضرت است: برای نزاع قُحَم است. |
| - يُريدُ بِالْقُحَمِ الْمَهالِكَ، لاَِنَّها تُقْحِمُ اَصْحابَها فِى الْمَهالِكِ وَالْمَتالِفِ فِى | مراد حضرت از قُحَم موارد هلاکت است، زیرا خصومت در اکثر احوال اهلش را دچار هلاکت و |
| الاَْكْثَرِ، وَ مِنْ ذلِكَ قُحْمَةُ الاَْعْرابِ، وَ هُوَ اَنْ تُصيبَهُمُ السَّنَةُ | تلف می کند، و از همین معناست: قُحْمَةُ الاَعراب، و آن این است که خشکسالی به آنان می رسد |
| فَتَتَعَرَّقَ اَمْوالَهُمْ، فَذلِكَ تَقَحُّمُها فيهِمْ. وَ قيلَ فيهِ وَجْهٌ آخَرُ | و اموالشان را نابود می کند، پس این است تقحّم آن در میان ایشان. در آن معنای دیگری |
| وَ هُوَ اَنَّها تُقْحِمُهُمْ بِلادَ الرّيفِ، اَىْ تُحْوِجُهُمْ اِلى دُخُولِ الْحَضَرِ | هم گفته شده و آن اینکه: خشکسالی آنان را به روی آوردن به شهرهای آباد ناچار می کند |
| عِنْـدَ مُحُـولِ الْبَـدْوِ .- | هنگامی که بیابان خشک گردد. |
سخن ۴ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ:- اِذا بَلَغَ النِّساءُ نَصَّ الْحِقاقِ فَالْعَصَبَةُ | در گفتار آن حضرت است: هنگامی که زنان به نهایت کمال رسند خویشان پدری |
| اَوْلــى . | سزاوارترند. |
| - وَيُرْوى «نَصَّ الْحَقائِقِ». وَالنَّصُّ: مُنْتَهَى الاَْشْياءِ وَمَبْلَغُ اَقْصاهاكَالنَّصِّ فِى | «نصّ الحقائق» هم روایت شده. «نصّ» نهایت اشیاء و آخرین مرحله آنهاست مانند نصّ در |
| السَّيْرِ، لاَِنَّهُ اَقْصى ما تَقْدِرُ عَلَيْهِ الدّابَّةُ. وَ تَقُولُ: «نَصَصْتُ | سیر و حرکت، که نهایت سیری است که مرکب بر آن قدرت دارد. و می گویی: «نَصَصْتُ |
| الرَّجُلَ عَنِ الاَْمْر» اِذَا اسْتَقْصَيْتَ مَسْاَلَتَهُ عَنْهُ لِتَسْتَخْرِجَ ما عِنْدَهُ فيهِ. | الرَّجُلَ عَنِ الاَْمْر» زمانی که سؤال خود را از او به آخر برسانی تا آنچه را نزد اوست به دست آوری. |
| فَنَصُّ الْحِقاقِ يُريدُ بِهِ الاِْدْراكَ، لاَِنَّهُ مُنْتَهَى الصِّغَرِ، | پس نصّ الحقاق منظور رسیدن دختر به بلوغ است، چه اینکه منتهای زمان کودکی می باشد |
| وَالْوَقْتُ الَّذى يَخْرُجُ مِنْهُ الصَّغيرُ اِلى حَدِّ الْكَبيرِ. وَ هُوَ مِنْ اَفْصَح ِ | و وقت گذر از خُردی و رسیدن به بزرگی است. و این از فصیح ترین |
| الْكِناياتِ عَنْ هذَا الاَْمْرِ وَ اَغْرَبِها. يَقُولُ: فَاِذا بَلَغَ النِّساءُ ذلِكَ | کنایه ها و شگفت آورترین آنها در این زمینه است. می فرماید: زمانی که زنان به مرحله |
| فَالْعَصَبَةُ اَوْلى بِالْمَرْاَةِ مِنْ اُمِّها اِذا كانُوا مَحْرَماً مِثْلَ الاِْخْوَةِ وَ الاَْعْمامِ، | رشد و بلوغ برسند خویشان پدری که محرم او هستند مانند برادران و عموها |
| وَ بِتَزْويجِها اِنْ اَرادُوا ذلِكَ. | به شوهردادن او از مادرش سزاوارترند. |
| وَ الْحِقاقُ مُحاقَّةُ الاُْمِّ لِلْعَصَبَةِ فِى الْمَرْاَةِ، وَ هُوَ الْجِدالُ وَالْخُصُومَةُ وَ قَوْلُ | و حقاق درگیری مادر با خویشان پدری درباره دختر است، و آن ستیز و خصومت و گفتار |
| كُلِّ واحِد مِنْهُما لِلاْخَرِ: «اَنَا اَحَقُّ مِنْكَ بِهذا». يُقالُ مِنْهُ: | هر یک به دیگری است که: «من به شوهردادن دختر از تو سزاوارترم». گفته می شود: |
| «حاقَقْتُهُ حِقاقاً» مِثْلَ «جادَلْتُهُ جِدالاً». وَ قَدْ قيلَ: اِنَّ نَصَّ الْحِقاقِ | «حاقَقْتُهُ حِقاقاً» مانند «جادَلْتُهُ جِدالاً»: با او به ستیز برخاستم. و گفته شده: نصّ الحقاق، |
| بُلُوغُ الْعَقْلِ، وَ هُوَ الاِْدْراكُ، لاَِنَّهُ عَلَيْهِ السّلامُ اِنَّما اَرادَ | بلوغ عقلی است و آن رسیدن دختر به سنّ ازدواج است، چرا که آن حضرت اراده فرموده |
| مُنْتَهَى الاَْمْرِ الَّذى تَجِبُ فيهِ الْحُقُوقُ وَالاَْحْكامُ. وَ مَنْ رَواهُ | نهایت زمانی را که در آن حقوق و احکام واجب می شود. و کسی که |
| «نَصَّ الْحَقائِقِ» فَاِنَّما اَرادَ جَمْعَ حَقيقَة. | «نصّ الحقائق» روایت کرده مرادش از حقایق جمع حقیقت است. |
| هذا مَعْنى ما ذَكَرَهُ اَبُوعُبَيْد الْقاسِمُ بْنُ سَلاّم، وَ الَّذى عِنْدى اَنَّ الْمُرادَ | این معنا را ابوعبیده قاسم بن سلام آورده، اما نظر من این است که منظور از |
| بِنَصِّ الْحِقاقِ ههُنا بُلُوغُ الْمَرْاَةِ اِلَى الْحَدِّ الَّذى يَجُوزُ فيهِ تَزْويجُها | نصّ الحقاق در اینجا رسیدن زن به مرحله ای از سنّ است که شوهر دادنش جایز، |
| وَ تَصَرُّفُها فى حُقُوقِها، تَشْبيهاً بِالْحِقاقِ مِنَ الاِْبِلِ وَ هِىَ جَمْعُ حِقَّة | و تصرّفش در حقوق بلامانع است، از باب تشبیه به شتران حقاق، و آن جمع حِقّه |
| وَ حِقٍّ، وَ هُوَ الَّذِى اسْتَكْمَلَ ثَلاثَ سِنينَ وَ دَخَلَ فِى الرّابِعَةِ، | و حِقّ است، و آن شتری است که سه سالگی را تمام کرده و وارد چهار سالگی شده، |
| وَ عِنْدَ ذلِكَ يَبْلُغُ اِلَى الْحَدِّ الَّذى يُتَمَكَّنُ فيهِ مِنْ رُكُوبِ ظَهْرِهِ وَ نَصِّهِ فِى | و در این وقت به حدّی می رسد که درخور سواری و |
| سَيْرِهِ. وَالْحَقائِقُ اَيْضاً جَمْعُ حِقَّة. فَالرِّوايَتانِ جَميعاً تَرْجِعانِ اِلى مَعْنىً | راه بری است. حقائق نیز جمع حِقّه است. روی این حساب هر دو گفتار به یک معنا |
| واحِد، وَ هذا اَشْبَهُ بِطَريقَةِ الْعَرَبِ مِنَ الْمَعْنَى الْمَذْكُورِ اَوَّلاً.- | بازمی گردند، و این معنا به روش عرب از معنایی که در ابتدا ذکر شد شبیه تر است. |
سخن ۵ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ:- اِنَّ الاْيمانَ يَبْدُو لُمْظَةً فِى الْقَلْبِ، | در گفتار آن حضرت است: ایمان چون نقطه ای سپید در دل پیدا می شود، |
| كُلَّمَا ازْدادَ الاْيمانُ ازْدادَتِ اللُّمْظَةُ. | هرچه ایمان زیاد شود آن نقطه سپید زیادتر می گردد. |
| - وَاللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّكْتَةِ اَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَياضِ. وَ مِنْهُ قيلَ: فَرَسٌ اَلْمَظُ، | «لُمظه چون نقطه یا مانند آن است از سپیدی، از همین معنا گفته شده: «فَرَسٌ اَلْمَظ» |
| اِذا كانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَىْءٌ مِنَ الْبَياضِ.- | هرگـاه لب زیرین اسب را خالی سپید باشـد. |
سخن ۶ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ:- اِنَّ الرَّجُلَ اِذا كانَ لَهُ الدَّيْنُ الظَّنُونُ، | در گفتار آن حضرت است: انسان را اگر طلبی باشد که نمی داند آن را می گیرد یا نه، |
| يَجِبُ عَلَيْهِ اَنْ يُزَكِّيَهُ لِما مَضى، اِذا قَبَضَهُ. | زمانی که گرفت نسبت به سالی که بر وام گذشته پرداخت زکات بر او واجب است. |
| - فَالظَّنُونُ الَّذى لايَعْلَمُ صاحِبُهُ اَيَقْبِضُهُ مِنَ الَّذى هُوَ عَلَيْهِ اَمْ لا، | «ظَنون» طلبی است که طلبکار نمی داند آن را از بدهکار می ستاند یا نه، |
| فَكَاَنَّهُ الَّذى يُظَنُّ بِهِ، فَمَرَّةً يَرْجُوهُ وَ مَرَّةً لايَرْجُوهُ. وَ هذا مِنْ | گویا به آن گمان می برد، گاه به گرفتنش امیدوار و گاه ناامید است. و این از |
| اَفْصَح ِ الْكَلامِ. وَ كَذلِكَ كُلُّ اَمْر تَطْلُبُهُ وَ لاتَدْرى عَلى اَىِّ شَىْء اَنْتَ | فصیح ترین گفته هاست. و همچنین هر کاری که خواهان آنی و نمی دانی نسبت به آن در |
| مِنْهُ فَهُوَ ظَنُونٌ. وَ عَلى ذلِكَ قَوْلُ الاَْعْشى: | چه وضعی هستی ظَنون است. قول اعشی بر همین اساس است: |
| ما يُجْعَلُ الْجُدُّ الظَّنُونُ الَّذى *** جُنِّبَ صَوْبَ اللَّجِبِ الْماطِرِ | چاهی را که معلوم نیست در آن آب هست یا نه و از محل باران گیر دور است نمی توان |
| مِثْلَ الْفُراتِىِّ اِذا ما طَما *** يَقْذِفُ بِالْبُوصِىِّ وَ الْماهِرِ | چون فرات به حسابش آورد، که وقتی به طغیان برخیزد کشتی وشناگرماهر را به کناری پرت می کند. |
| - وَالْجُدُّ: الْبِئْرُالْعادِيَةُ فِى الصَّحْراءِ. وَالظَّنُونُ:الَّتى لايُعْلَمُ هَلْ فيهاماءٌاَمْ لا.- | «جُدّ» چاه قدیمی است. و «ظَنون» چاهی است که نمی دانند در آن آب هست یا نه. |
سخن ۷ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ، اَنَّهُ شَيَّعَ جَيْشاً يُغْزيهِ، فَقالَ:- اَعْذِبُوا | در گفتار آن حضرت است چون سپاهی را به جنگ فرستاد و مشایعفت نمود: تا جایی که |
| عَنِ النِّساءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ. | می توانیـد از زنـان بازایستیـد. |
| - وَ مَعْناهُ: اِصْدِفُوا عَنْ ذِكْرِ النِّساءِ وَ شُغُلِ الْقَلْبِ بِهِنَّ، وَ امْتَنِعُوا | معنایش این است که از یاد زنان و دل مشغولی به آنان کناره بگیرید، و از نزدیکی |
| مِنَ الْمُقارَبَةِ لَهُنَّ، لاَِنَّ ذلِكَ يَفُتُّ فى عَضُدِ الْحَمِيَّةِ، وَ يَقْدَحُ فى مَعاقِدِ | با آنان امتناع نمایید، که بازوی حمیّت را سست می کند، و اراده و عزم را به |
| الْعَزيمَةِ، وَ يَكْسِرُ عَنِ الْعَدُوِّ، وَ يَلْفِتُ عَنِ الاِْبْعادِ فِى الْغَزْوِ. | خلل می کشاند، و قدرت شخص را از ناحیه دشمن می شکند، و از کوشش در جنگ دور می کند. |
| وَ كُلُّ مَنِ امْتَنَعَ مِنْ شَىْء فَقَدْ اَعْذَبَ عَنْهُ. وَالْعاذِبُ وَالْعَذُوبُ: | و هر که از چیزی امتناع نماید از آن اِعذاب نموده. و عاذب و عَذوب: |
| الْمُمْتَنِعُ مِنَ الاَْكْلِ وَالشُّرْبِ.- | خودداری کننده از خوردن و آشامیدن است. |
سخن ۸ |
| - وَ فــى حَـديـثِـهِ عَـلَـيْـهِ السَّـلامُ : - كَـالْـياسِـرِ الْفـالِـج ِ، | در گفتار آن حضرت است: مؤمنی که خود را دچار عار ننموده چون قمارباز زبردستی است |
| يَنْتَظِرُ اَوَّلَ فَوْزَة مِنْ قِداحِهِ. | که اولین پیروزی خود را از تیر قمارش در انتظار است. |
| - الْياسِرُونَ: هُمُ الَّذينَ يَتَضارَبُونَ بِالْقِداحِ عَلَى الْجَزُورِ. وَ الْفالِجُ: | «یاسرون» کسانی هستند که با تیرهای خود بر سر شتر نحر شده قمار می کنند. «فالج» غالب |
| الْقاهِرُ الْغالِبُ، يُقالُ: قَدْ فَلَجَ عَلَيْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ. | زبردست است، گفته می شود: «قَدْ فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ» یعنی بر آنان پیروزی یافت و مغلوبشان نمود. |
| قالَ الرّاجزُ: * لَمّا رَاَيْتُ فالِجاً قَدْ فَلَجا- | رجزخواننده گوید: وقتی که دیدم غلبه کننده را که غالب شد. |
سخن ۹ |
| - وَ فى حَديثِهِ عَلَيْهِ السَّلامُ:- كُنّا اِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنا بِرَسُولِ | در گفتار آن حضرت است: وقتی تنور معرکه سرخ می شد خود را به رسول |
| اللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَلَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنّا اَقْرَبَ اِلَى | خدا صلّی اللّه علیه وآله حفظ می کردیم، پس هیچ کدام از ما به دشمن نزدیک تر |
| الْعَدُوِّ مِنْهُ. | از پیـامبـر نبـود. |
| - وَ مَعْنى ذلِكَ اَنَّهُ اِذا عَظُمَ الْخَوْفُ مِنَ الْعَدُوِّ، وَ اشْتَدَّ عِضاضُ الْحَرْبِ، | معنای آن این است که وقتی ترس از دشمن زیاد می شد، و جنگ به نهایت سختی می رسید، |
| فَزِعَ الْمُسْلِمُونَ اِلى قِتالِ رَسُولِ اللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِنَفْسِهِ، | مسلمانان به جانبی که شخص رسول خدا صلّی اللّه علیهوآله در جنگ بود پناهنده می شدند، |
| فَيُنْزِلُ اللّهُ تَعالى عَلَيْهِمُ النَّصْرَ بِه، وَ يَأْمَنُونَ مِمّا كانُوا يَخافُونَهُ | و خداوند به برکت آن حضرت پیروزی را بر آنان نازل می کرد، و به خاطر او از آنچه بیم داشتند |
| بِـمَـكـانِـهِ .- | ایمنی می یافتند. |
| - وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: «اِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ» كِنايَةٌ عَنِ اشْتِدادِ الاَْمْرِ. | و قول آن حضرت «اِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ» کنایه از سختی جنگ است. |
| وَ قَدْ قيلَ فى ذلِكَ اَقْوالٌ اَحْسَنُها: اَنَّهُ شَبَّهَ حَمْىَ الْحَرْبِ | در این زمینه سخنانی گفته شده که بهترینش این است: امام گرمی تنور جنگ را به گرمی آتش |
| بِالنّارِ الَّتى تَجْمَعُ الْحَرارَةَ وَ الْحُمْرَةَ بِفِعْلِها وَ لَوْنِها. وَ مِمّا يُقَوّى | تشبیه کرده که حرارت و سرخی را به عمل و رنگش فراهم می آورد. و آنچه که این قول را |
| ذلِكَ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ قَدْ رَأى مُجْتَلَدَ النّاسِ | تقویت می کند و فرمایش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است که چون نبرد شدید مردم را |
| يَوْمَ حُنَيْن وَ هِىَ حَرْبُ هَوازِنَ: «الاْنَ حَمِىَ الْوَطيسُ»، | در روز حنین که جنگ هوازن بود مشاهده کرد فرمود: «الاْنَ حَمِیَ الْوَطیسُ» (اکنون تنور جنگ گرم شد). |
| وَ الْوَطيسُ مُسْتَوْقَدُ النّارِ، فَشَبَّهَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ | و طیس جایگاه افروختن آتش است، رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله |
| مَا اسْتَحَرَّ مِنْ جِلادِ الْقَوْمِ بِاحْتِدامِ النّارِ وَ شِدَّةِ الْتِهابِها.- | گرم شدن جنگ آنان را به افروختگی و شعلهور شدن آتش تشبیه فرموده است. |
| - اِنْقَضى هذَا الْفَصْلُ، وَ رَجَعْنا اِلى سَنَنِ الْغَرَضِ الاَْوَّلِ فى هذَا الْبابِ.- | این فصل تمام شد، و در این باب به روش اول خود یعنی بیان حکمت ها بازگشتیم. |