بسم الله الرحمن الرحیم
و به نستعین
نسخه نامه كه امام احمد غزالی قَدَّس اللهُ روحَهُ به خواجه امام سعید شهید عین القضاه ابوالمیانجی رحمه الله علیه در جواب سوالاتی و واقعات كه شرح دادیم.
سلامُ الله تعالی عَلی الولد الا عَزّقرّه العین، عین القضاه و برحمته و بركاته و رأفته و تحیاته. والحمدُ لله رب العالمینَ، و صلاتُه علی نبیه محمد و آله الاكرمینَ.
اشتیاق به حدی است كه در بسیار اوقات به دل و از دل سخن می گویم. اگر وقتی روایت كند، مصدّق دارد كه ناشنوده نگوید. اما شنودن نگوید غاضت بود، و بازگفتن، ثمّ فاضت بود. شنودن در كوی معرفت بی رقم حرف، و بازگفتن در كوی علم در تبیان حرف تمامی گزاردة حق را از او تا به نهایتی كه در آن نهایت مراد به حق بوده است و هست برسد. اشارت مصطفی صلوات الله علیه كه: «یا ایهَا الناسُ اِنَّ لكُم مَعالِمُ فَانتهُوا الی معَالِمِكُم و اِنَّ لَكُم نهایاتُ فانتهوُا اِلَی نهایاتِكُم» چنین حقایق بود، تا آنچه در امكان است به وجود آید «یا حَسْرتَی عَلی ما فرَّطت فی جَنبِ اللهِ» را جای نماند، و هذا یشِیرُ اِلی شیءٍ مِن سَّر القَدرَ. آن اشارت قرّه العین ارَجو كه چنان بود.
بیت
گر یار ترا گوید من زآن توام
هان تا تو بدان رسن فروچه نشوی
نطق او خود ينابیع صدق است، اما كمین گاه مكر قدر هم از جایی بود كه بدوس مَمكور آنجا نرسد. «هوَ اهْلُ الْتَّقْوی و اَهْلُ المغَفِرهَ»، مگر به كرم او بود نه به استحقاق ما.
اما مختص الدین اَكرمَهُ اللهُ رسید، هفدهم رجب، و نامه رسانیده و به قدوم او سخت شاد شدم، و به اخبار سلامت آن عزیزان همچنان. و همین شبانگاه آن را بنوشتم، كه آرنده مستعجل بود، غنیمت شمردم كه مسافت دور است جوابی به تعجیل نوشتم. ارجو كه بعد ازین مستوفی تر فرستم.
جواب اول: «سلامُ عَلَینا». «اَنَا و اَتقیاءُ اُمَّتی»، در ضمن «عَلینا» مضمرند. كنایت توحید در تحفه عین تفرید بود كه «عَلیكَ»، اما در اشراق سلام ازلیت آن ذرّها كه اشارت بوالحسن خرقانی رحمه الله علیه بدان صحبت بود، بتافتند و در آن اشراق كه شرط ظهور در آید، اشراق الله نور است، چون بتافتند در «سلامُ عَلَیكَ»، «عَلینْا» گشت. و «عَلی عبادِ اللهِ الصّالِحینَ» انبیاء بودند علیهم السلام كه مدتی مِقْرَعهُ طلب زده بودند كه: «واَدخِلنی بِرَحمتِكَ فِی عَبادِك صالِحینَ». و از این معنی در نامه به دست زاهد خود جواب پیش از سوال فرستادم، اَرجوا كه رسیده باشد. ظَهَرُوا لِرَبهم، ثُمّ لاَ نفسِهمْ بِظُهوُرِهِم لَهُ، ثمَ بَعضُهُم لبِعَضٍ بظُهُورِهِم عَلی اَنفسُهِمْ فِی مَلابسِ نورِهِ، و ستَروُنَهُ فی ذلِكَ اللباسِ النّورانِی، «نورهُمُ یسعی بَین اَیدیهِمْ».
شعر
اُحرَ الملابسِ اَن تَلقَی الحبیبَ بهِ
یومَ التَّزاورِ فِی الثّوبِ الّذِی خَلعَا
طور تجلی آفتاب آن ذات آمدند. كنایت از آن طور كه تحت صفا است، عباد آمدند،«و هُو القاهرُ فَوقَ عباده». لاجرم همه در عبودیت زنند كه او حقیقت فوقیت است، تا ایشان نیز حقیقت تحنیت درست دارند. اگر نزول بود برایشان بود، و اگر طلوع بود از ایشان بود.
جواب دوم: در صلوات اگر سَواقِی چَه به صفت خُرد است، آب آن جنس آب بحر است، لا، بل بود كه نوع اشرف است و هذا سرُّ ممكن نیست كه در بحر زیادت نشود. نپنداری كه صلوات از خود است، كه آن عهد«سلامُ عَلَیكَ»، بر جان پاك مِهتر صلوات الله علیه تازه می كند. جان پاك او استقبال آن كند و اهتزاز در كسوت علم تازه شود. «فَقُل لِی هِی الخَمرُ»، و هذا سرُّ.
صلوات بر ملایكه قوت وقت دهد، اگر ترقی در اقدام نرود، در قوت وقت رود. از قوت شریف به اشرف بدل افتادن را سرّ الاسرار آن است، كه قوت معده برای ترقی در حیره نیست، برای استبقای صحّت است. اگر استبقای قدم بی ترقی با قوت نفسی حواله بود، چه عجب بود كه نه همه برای ترقی بود؟
جواب سوم: «سرّ قَدرَ و اسم اعظم و امانت بهم رود». ای والله العظیم شأنه. و از هم رود، و در هم رود، تا به دل رسد، پس به جان رسد، پس به امانت رسد، پس به عشق رسد. عشق از آن جانب نه از خود. و اسم اعظم عنوان است، سلطان است، و توفیع است و طغرا است. و در این مقامات، قبل الوصول، جز به پرواز، به پرشوق راه نیست.
شعر
ویأ ْتِیكَ بِاْلاَخبارِ مَن لَم تُزوَّدِ
اِنَّ هُدْ هُد الخبر.
در غیبت همه این كار كند، و نطق او همه «اَحَطْتُ بِمالَمْ تُحِط» بود. اگر وقتی غایب شود به دست سَطَوات«لأعَذَّبنَّهُ»، اذیال تواری او هُدی یابد، تا ذخایر غیب كه مَضتُون به است بر صحرا نهد. و بعضی از این جواب در حدیث: «یا حَی یا قَیومُ»، و «كهیعص»، و عده یافته است. مگر به زودی در رسد كه نه از حرف ناطق است كه از حروف صامت است.
جواب چهارم: «اَنَا اَوّلُ مَن تنَشقُ عنَهُ الَارضُ» اسرارش را نهایت نیست. و تا ندانند كه از این كنایت آشیانة بشر است، چه در حال صحبت است و خواهد بودن، آن سرّ معلوم نشود. ذرایری از خاك كه حامل خیالات و اوهام است، و منزل«اَینَ» و «كَیف» است، در صحبت خواهد بود به وقت مرگ اَعلی مراتب الارواح در صفا لابد اول متعالی بود از این حضیض. و هذا فتحُ باب عظیم، بشرط اَن لایهدمَ مصرا فی التّقیید فی ذالك الطرف الاخیر بهذا الجنس حتّی لاینادی فی داری اَستار سعه القُدره لقد تحجرت واسعاً».
[جواب]: حدیث شیخ ابوبكر قَدَّسَ اللهُ روحَهُ نیست، كه حدیث این دیوانه است، ولیكن هم حدیث اوست.
«یومَ نَحَشُر المُتقّینَ الَی الرحمنِ وَفداً» این جوازهم، علی أربابِ الرّصدِ لِلحَربِ الاَخیر، «و نسُوقُ الْمُجرِمینَ» بلا جرم در راه استقبال بینند.
[جواب]: «انشقاق الارض»، انواع است: بعضی بگفتیم در جواب سابق. دیگر، «سرّ الوقت»، سر بر كردن امانت است از خاك، انشقاق دوم نوع آن است. سوم نوع آن است كه: «وَاللهُ انبتكمُ» راهم انشقاق باید. و «انشقاق السّما» هم، انواع بود، كه در غیبت حُجُب و اَستار بسیار است. و هذا اوانُ قبض العنان لا ستبقاء ایمان أهل الزّمان.
[جواب]: ریایی كه مبتدی را بود ضرورت است، و این معانی بر این دیوانه بسیار رفته است، نشان راست است. آرزوی مرید بایست در نبی نقد و خدای نقد، و «اَلشیخُ فی قَومه»، فَافهَم، و در آفتاب او سر بر زدن تخمها است كه تعبیة درون است و ظاهر شدن در آفتاب او، زربر محك زدن نه بیان بر محك است. آن زر كه بیان آن محك است برزر، مگر در مسألة «قره الأنبیاء و السابقین» علیهم السلام از ما شنیده بود، كه: «متاع اُلبَیت»، اَعنی آنچه سر قَدر است، در تعبیه ساز خلاف، در درون غیبه غیب بشریت، تا مستبقا خواهد بودن در درج و صندوق خزاین، مخبی و مخفی بود. اما چون به در خواهند افكند، اولاً در میان صحن«السلام» انسانیت و بحبوحه الأمر آدمیت، نشری و عرضی برود، آنگاه به دربرند. سرّ این ریا این است. و چون به كنار دریا رسد، صدق سباحت كند، ریا غرق شود. زیرا كه آن بهبمه كه این متاع او است، و «لاَ نعامكُم» هم بر ساحل باز ماند.
جواب: واقعه بیمار و «حم عسق» و معنی آن. جان و جهان! دو سّر بدان: اول آنكه مكه «حمی العزّه» است، و «حم»،«حمی العشق» است، «لااله الاالله»، ترجمان توحید عشق است، حصینی آن حرم این حصن است. راست گفتی حدیث مكه.
و دیگر سّر بدان كه: هر چه اسم معنی بدان نشست، بر حروف و كلمات و بنان و بیان و زفان عاصی آمد، كه در حضیض حدود نگنجد، بر علم و فهم عاصی بود. «العُجزُ عَنْ دَرْكِ اْلاِ دراكِ اِدراك»، این بود فَسیكشفُهُ الوقتُ فیه عجایب الذخائر، ان شاء الله تعالی.
جواب دیگر: حدیث «طَلق خرقانی». آن روزگار تواست كه در علم جنونی آورد، اما اسرافیل الوقت كه رزق مُرتَزقَة اهل الأرض، حواله با در گاه عزت سفینة او است، می برنهد تا «عَتَت عَن اَمر ربَها» نرود خرابی نكند.
جواب دیگر: «یا حَی یا قَیومُ». آن نگین دل است. و نقش: «یا حَی یا قَیوم»، كتَبَ فی قلُوبهم»، نقد خواهند كرد، و وقت پای در پیش خواهد نهاد. و هذا فتح باب من المحبوب یورث الخبط. و چون این مُهر بر نگین درست آید، ولایت نفس اَمّاره به كلی برسد، «لاَتتخذُوا عَدَوّی»، تمام درست گردد. جمَعَك اللهُ به لَهُ و علیه، و بذالك ختم لَكَ، بجوده و مَنَّه.