بسم الله الرحمن الرحیم
سلامُ الله عَلَی الوَلَد الاَعَزعین القضاه ورحمه الله و بركاته، ورأفته و تحیاته. والحمدُ لله رب العالمینَ، و صلواتُه عَلی نَبَیه محمد و آله.
مدت اشتیاق از حد گذشت، بالتحقیق این بیت لازم است:
شعر:
و كدتُ اَطیرُ من شوقی الیكُم
و كَیف یطیرُ مَقصُوصُ الجَناح
هذا فصل. پیش از این نامه نوشتم. آن روز چون شب در آمد، دیدم كه خود برسانیدمی، «هذا كتابی و اَنَامُوَصّلُهُ» این بود. اما هنوز تمام مكشوف نشده بود كه این چه ورق بود؟ تا اكنون شبی تا روز می دیدم كه بر اندمهامن گاه او و گاه از غیب چیزی می نوشتندی و او می خواندی و می خوردی بی ترتیبی زمانی مَعاً مَعاً. پس بیان شد كه این چه نقطه است كه به روز گار سالك چنان می شود كه بر مُصحَف او آید و كأس او شود؟ و از جناب نبوت هم این است كه هر كه قوت او از پردة رسالت در گذشت، به پردة نبوت رسید، حال بود نه قال. «الاّ صبَبَّتُه فی صدر اَبی بكر»، «هذا كتابی و اَنَامُوَصّلهُ» این را دان. و اینجا بود كه ببیند و بداند كه جان مصطفی صلی الله علیه و سلم جامی است آفتاب صفت، بر سر ارواح انبیاء علیهم السلام می گردد، و هر كسی را بر قدر حوصلة او قوتی می دهد.
و اینجا بود كه بداند فطام۱ موسی و خضر علیهما السلام چون بود. خضر موسی را فطام كرد كه شراب او از نطق حرفی بود، جلال دولت كلمات هنوز نیافته بود به تمامی. و هذا سر. «فَلا تَسئَلنی عَن شَیء» تمهید فطام «سَانُبَكَ بتَأویل» حلوا و كلیچه۲ بود كه اطفال را در فطام بدهند تا خو باز كند به وسطی روی شناس از شرب معتاد نقل كنند، كه قوت در تمیز علمی شرب نفس با او به هم است، و همگی مرد در طمأنینت آید، و از ورق علم قوت خورد، و اینجا فطام بود. همه خوردن بود، دانستن نه. همه رسیدن بود رفتن نه. همه حضور بود، آمدن نه. همه یافت بود، شنیدن. و هذه اسّرار.
و چنان نبود كه مناقلة۳ كلی تواند بود قبل المفارقه، مَرّه هكذا و مرّهً هكذا بود. مناقلة كلی از ورق قالت به حالت بعد القارقه بود مجّرد صفتان را، كه این لوح در دست دارند كه: «جئتمونا فُرادی». گاه گاه از ورق علم و تمیز هم قوت بود، اما آن معالی الدّرجات نیز پای درمیان نهد.
جان و جهان! از تو تا او حدود است، و از او تا تو حقوق است.حدود تو هم حقوق او است. اگر تو به اختیار یك قدم از حدودی كه عدل از لیت بصیرتی بر پای خلق نهاده است بیرون نهی، بیم هلاك بود. زندانئی كه بگریزد، بیم آن بود كه از راهش به سردار آرند، نه از راه با زندان برند. پس چون داد حدود بدادی؟ و هذا سرُّ. زیرا كه داد حدود نه همین مجرد شرع بر زیدن است و تأدّب و بس. این هست و تأدّب خاطر هم هست. تا قدم در میدان تأویل و تفسیر ننهند، به دلیری و به اختیار. نقشی ملایم روزگار و شكوك خود برجرائد ازل ننهند، و نا پختگی بلا درك علمهم فی الساعه تصرف نكنند. پس چون داد این حدود بر بساط عبودیت دادی، او به كرم خود دست گیرد و از این حدود بیرون گذارد و به حقوق رساند. توش یكبارگی برسد، نظاره گردد كه همه جذبه بود. اینجا توانگری به متاع آورند نه به ملك خود. و هذا سَّر.
قادر به قدرت، و عالم به علم، وَحی به حیات، و متكلم به كلام، و مرید به ارادت. چون بر میان یكی بود، عدد نبود، احدبود. وقت از اشكال روی بربندد «بَینَهُما بَرزَخ لایبَغیان» نیز روی اشكال نبیند. آفاتش در ذوق بود در جریدة همت، نه از علم و تمیز در جریدة امكان خلقی. آن واسع الأكناف افتد، و این ضیق الأكناف۴ افتد. آن به میكائیل ازلیت بپیمایند، و این به میكائیل خلقیت. این محدود الحدود بود در تناهی خلقیت، و آن لامحدود لایتناهی بود، كه قدرت دون است و حدود در قدرت برسد. و یگانگی بالای قدرت است. «اَصَبتُ فَالزَم».
جان و جهان! گاه گاه كه شك سخت بركشد و جلال عدل بتابد و مرد را با حدخود نشاند یك قدم به حیلت بر گرفتن در آن مضیق،۵ «قاب قَوسین» را فرو گذارد. «عَلیكُم بدین العَجائز»، آن عجز غنیمت شمرد، سَیكشفهُ اُلعیانُ و تغی عَن البیان فَانَّه لایحتمل التّرجمان.
ای عزیزمن! مصادر و موارد معین داشتن و به اختیار طالع و غارب بودن دیگر است، و در كمان وقت نَبلَه۶ من نباله بودن تا چون اندازد و كجا اندازد دیگر. چون محته همت شود و دایره همت با مكان محیط شود، نَیر۷ مطلب غیب او بتابد زیرا كه چون او كمند همت بی مسامحت بلند اندازد، در شَرفات مجد استحالت می اندازد، و امكان و ممكنات جز دون او نبود.«كَّلاً لاوَزَر».
غرق آب بی پایان و لب از بی آبی خشك.«كَسَراب بقَیعَه. گرسنه بی قوت و او خود عین قوت. «والذی هُوَ یطعمنُی و یسقین» گرد اونی. خود او هویت عین قوت فعلی و ذاتی، دادی و استدی در میان دارد.
اما این ولایت معرفت«اَلّذی» بود اهل نكره را، راه به معرفت«اَلذی» براست،: اَلَّذی خَلقَنی»، پس گفت: «فَهوُیهَدین» از كجا تا كجا، از خلقیت به امریت، و از طبیعت به قدسیت، و از جسدانیت به روحانیت، و از اَنانیت به هویت.
در اشراق میزبانی «اَلَّذِی» عجب اشارت «اَلَّذِی» كسی ندانست و نداند الا مَن اَشَركَهُ اللهُ فِی الشُربِ الاُ و فی وَ الكأسِ الاَصفی «اَلَّذِی» خود بس بود، باقی راه به زدن بر اوهام و افهام۸ جاسوسان راه تا پی به حیلت نبرند، و هذا سَّر.
تفصیل در او: تعمیه، و هدایت: اضلال. و هذا مِن اَلعجایبِ فِی جرائد الغیره. فَانِ القناعهَ باَلَّذِی موهوم بِالسرَّ، مغربالغرض، موجب الطلب و التفصیل، مرهوم بالاشباع، مقدمه بالاقناع. بارَك اَللهُ فی دینِكَ، وزادَ فی یقینكَ، و كانَ لَكَ عنَكَ عوضاً. انَّهُ ولی ذلكَ و الفضل بِه. والسلام. سلام به جمله برساند. «و هانَحنُ عَلَی الأثَر، اِن لَم یردُنَا القَدَر.
بیت
آزاده بساط مهرة تقدیرست
در راه مراد خویش بی تدبیرست
آن مهره توئی و نقش دورش به مثال
گر خود همه بر دیدة خود تقصیر ست
والسلام. والحمدُ لله رِبِ العالمینَ، و صلواتهُ علی محمدِ و آلهِ اَجمعینَ.