قرآن کریمبه زبان فارسی

آغاز كتاب اشترنامه

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یك دمی ای ساربان عاشقاندر چرا آور زمانی اشتران
اندرین صحرای بی پایان درآیتا درین ره بشنوی بانگ درای
تا در آنجا جمع گردد قافلهسوی حج رانیم ما بی مشغله
كعبۀ مقصود را حاصل كنیمدر تجلّی خویش را واصل كنیم
عقبی بر شیمۀ این ره زنیمحلقه بر سندان داراللّه زنیم
روی در صحرای عشّاق آوریمیاد از گفتار مشتاق آوریم
باز سرگردان این صحرا شویمدر درون كعبه ناپروا شویم
این چنین ره راه مشتاقان بودتا ابد این راه بی پایان بود
ای دل آخر جان خود ایثار كنیك دمی آهنگ كوی یار كن
ره روان رفتند و تو درماندۀحلقۀ در زن،‌كه بر درماندۀ
اشتران جسم در صحرای عشقمست می​آیند در سودای عشق
همچو ایشان گرم رو باش و مترساندرین ره سیر كن فاش و مترس
هر كجا آیی فرود آنجا مباشاین دویی بگذار و جز یكتا مباش
بعد از آن در گرد این صورت مگردهمچو درّی باش در دریاش فرد
تا كه از ملك معانی برخوریاز سر سررشتۀ خود بگذری
پس مهار عشق در بینی كنیبعد از آن آهنگ یك بینی كنی
بر قطار اشتران عاشق شویدر درون كعبه صادق شوی
دیر صورت زود گردانی خرابتا بتابد از درونت آفتاب
در محبّت تاكه غیری باشدتدر درون كعبه دیری باشدت
بحث بارهبان دیری بر فكنطیلسان لم یكن در سر فكن
تا ترا معلوم گردد حالهاباز دانی زو همه احوالها
در بن این بحر بی پایان بسیغرق كشتند و نیامد خود كسی
كس چه داند تا درین دیر كهنچند تقدیر آوریدند از سخن
جایگاهی خوفناكست این مكانوامایست و اشتران زینجا بران
تامگر در كعبۀ جانان رویدر مقام ایمنی خوش بغنوی
كعبۀ جانها مكانی دیگرستاین زمان آنجا زمانی دیگرست
این رهی بس بی​نهایت آمدستتا ابد بیحدّ وغایت آمدست
پای دل در پیچ و بس مردانه باشدر جنون عشق كل دیوانه باش
راه اینست و دگر خود راه نیستهیچ دل زین راه ما آگاه نیست
ره روان دانند راه عشق راكز دو عالم هست این ره برترا
راه عشقست این وراه كوی دوستراه رو تا در رسی در كوی دوست
كعبۀ عشّاق را دریاب زودجملۀ ذرّات شان این راه بود
این ره اندر نیستی پیدا شدستاین چنین ره راه پرغوغا شدست
راه دورست و دمی منشین وروره یكی است و تو ره می​بین و رو
جهد كن تا اندرین راه درازگرم رو باشی نمانی مانده باز
جهد كن تا هیچ غیری ننگریتا ز فضل جاودانی برخوری
جهد كن تا تو بمانی برقرارزانكه بسیارست گل بازخم خار
سالكان پخته و مردان دینعاشقان بردبار راه بین
اندرین ره رازها برگفته​انددرّ معنی را بمعنی سفته​اند
گم شدند اول ز خود پس از وجودلاجرم دیگر ره رفتن نبود
باز بعضی در صور یك بین شدندباز بعضی مانده و خودبین شدند
باز بعضی در گمان و در یقینهمچو بلعم مانده نه كفر و نه دین
باز بعضی خوار مانده در جنونباز بعضی گفتشان آمد فنون
باز بعضی در زمین، خوار از تعبباز ماندند از صورها در عجب
باز بعضی از كتبها دم زدندداد خود از صورت حس بستدند
باز بعضی در شراب و در قماربازماندند اندرین پنج و چهار
باز بعضی خوارو ناپروا شدنددرمیان خلق، تن رسوا شدند
باز بعضی تن ضعیف و جان نزارخرقۀ در فقر كردند اختیار
باز بعضی در عجایبهای راهباز استادند در جنب گناه
باز بعضی كنج بگزیدندو دردتا فنای شوق آید در نبرد
باز بعضی غرقۀ آتش شدندباز افتادند و دل ناخوش شدند
باز بعضی باد كبر از سر برونآوریدند وشدند ایشان زبون
باز بعضی آبروی خویشتنعرضه دادند از میان انجمن
باز بعضی زرق وسالوس آمدنداندرین ره بس بناموس آمدند
باز بعضی عالم منطق شدنداز مقام الكنی ناطق شدند
باز بعضی ناطق وپر گو شدنددر بر چوگان تن،‌چون گوشدند
باز بعضی در جدل جهّال وارآمدند و قیل كردند اختیار
باز بعضی حاكم دنیا شدندفارغ ازدانستن عقبی شدند
باز بعضی عدل كردند از یقینآنچه حق فرموده است از راه دین
باز بعضی دزد و هم رهزن شدندعاقبت اندر سر این فن شدند
باز بعضی كنج كردند اختیارتن فرو دادند در صبر و قرار
باز بعضی عقل را عاشق شدنددر مقام عقل خود صادق شدند
باز بعضی درمقام بیخودیعشق آوردند در الاالذی
باز بعضی عاشق و حیران شدنددر ره توحید، بی برهان شدند
این ره كل دان و باقی هیچ داناین ره جدّست و باقی پیچ دان
گردرین راه اندر آیی یكدمیحیرت جان سوز بینی عالمی
چند خفسی خیز و ره را ساز كنیك زمان اندر یقین پرواز كن
برگذر زین چار طبع و شش جهتتا به بینی كل جان، در عافیت
كعبۀ عشاق یزدانست آنره نداند برد جسم، الا بجان
گر درین رهها، نۀ تو راه بینبازمانی دور افتی از یقین
هركسی در مذهب و راهی دگرهر كسی چون دلو در چاهی دگر
آن كسان كه دیگ سودا می​پزندهر یكی اندر هوای دیگرند
آنكه او در قید دنیا مبتلاستاو كجا مستوجب راه بقاست
آنكه در تحصیل دنیا باز مانددر میان چار طبع آز ماند
آنكه او مستغرق عرفان بودبر سر خلق جهان سلطان بود
آنكه او شایسته آید پیش شاهكی تواند كرد در غیری نگاه
آنكه او در صحبت سلطان بودهرچه گوید پادشه را آن بود
آرزویی نكندت تا جان شویبعد از آن شایستۀ جانان شوی
راز سلطان گوش داری در دلستحل شود اینجایگه هر مشكلست
هركه او در پیش شه شد راز دارزان توان دانست هر ترتیب كار
راه كن تا بر در سلطان شویورنه تو چون چرخ سرگردان شوی
راه كن در گفت و گوی تن ممانسرّ اسرار حرم را باز دان
چارۀ در رفتن این ره بجویقافله رفتند و ما در گفت و گوی
قافله رفتند و تو در خوابگاهكی تواند كرد،‌مرد خفته راه