قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت مرد كر و قافله

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بود وقتی در ره حج قافلهراه دور و رهروان پر مشغله
در میان قافله بُد رهرویهر دو گوشش بود كر، می​نشنوی
ناگهان آن مرد كر بر ره بخفتقافله از جایگه ناگه برفت
كر بخفته بود زیشان بیخبربود مردی بازمانده همچو كر
رفت و كر از خواب خوش بیدار كرداین سخن در گوش كر تكرار كرد
گفت ای كر قافله رفتند خیزبیش ازین بر جان خود آتش مریز
خیز تا با یكدگر همره شویمبیش ازین اینجا به تنها نغنویم
قافله رفتند و ما اینجایگاهدرنگر تا چند در پیش است راه
كر نمی​دانست حیران مانده بودبیخبر از جسم و از جان مانده بود
مرد گفت ای كر چرا درماندۀبرمثال حلقه بر در ماندۀ
جان خود بر باد دادم بهر توچون كنم می​نوشم اكنون، زهر تو
گفت كر ما را تو بگذار و بروورنه اینجا همچو من خوش می غنو
اندرین بودند كآمد دو عربدزد ره بودند پر خوف و تعب
هر یكی بر اشتری دیگر سواربرگرفته در كف خود یك مهار
تیغها در دست پرسهم آن دو تنحمله آوردند، بر آن هر دو تن
كر دوید و پیش ایشان مردوارخویشتن افكند اندر روی خار
مرد دیگر ترسناك افتاده بودچشم بر حكم قضا بنهاده بود
تا چه آید از پس پرده بروندر دلش می​زد عجائب موج خون
كر ز روی خار اندر پای خاستگشت حیران می​دوید از چپ و راست
آن دو اشتروار از دنبال اومی​دویدند از پی آن راه جو
عاقبت كر را گرفتند آن دو تنخون روان گشته ورا از جان و تن
خارها بشكسته در اعضای اوگرچه می​دانست آن سودای او
مرد دیگر ایستاده بر كنارتن نهاده بد بحكم كردگار
دو سوار او را نمی​گفتند هیچدست كر بستند و پایش پیچ پیچ
كر در آنجا زار زار افتاده بودتن در آن حكم قضا بنهاده بود
ناگه از آن روی صحرا گرد خاستیك گروهی آمدند از چپ و راست
سبز پوشان عجایب آن گروهجمله بر اسب سیاه و باشكوه
گرد ایشان در گرفتند چون حصارزخمها كردند بر آن دو سوار
دست و پای كر گشادند آن زمانكر عجایب مانده بُد زان مردمان
مرد دیگر را بپرسیدند ازوبا شما از هر چه كردند باز گو
گفت ما با یكدیگر همره بدیمدر میان قافله در ره بدیم
ناگهان این كر بخفت اینجایگاهخواب او را در ربود و شد ز راه
خفته بودم من چواو جای دگرازوجود خویش و عالم بی خبر
عاقبت از خواب چون آگه شدیمچون بدیدم خویش بی همره شدیم
ره نمی​دانستم و حیران شدماندرین ره زار و سرگردان بُدم
اندرین ره چشم من تاریك شدمرگم از دور آمد و نزدیك شد
من بسوی آسمان كردم نگاهگفتم ای دانا مرا بنمای راه
هاتفی آواز داد و گفت روزود باش و تیز تاز و خوش برو
خویش را در ره فكندم آن زمانراز گویان با خداوند جهان
در رسیدم در زمان این جایگاهدیدم این بیچاره خوش خفته براه
بیخبر چون مردۀ بر روی خاكگرچه من بودم در آنجا خوفناك
من ورا بیدار كردم در زمانتا رویم اندر پی آن همرهان
هرچه گفتم گوش را با من نكردذرّه از درد من او غم نخورد
همچو من او بازماند این جایگاههمچو او من بازپس ماندم براه
چون بدانستم كری بود این ضعیفهمچو من بیچاره و زار و نحیف
ناگهان این هر دو تن پیدا شدندبر سرما ناگهانی آمدند
دست این مسكین به بستند این چنینخار در پهلو شكستند این چنین
من چو این دیدم باستادم برشتا چه آید از قضا اندر سرش
خویش را در امن دیدم زین دو تنكم نمی​گفتند چیزی از سخن
ناگهانی چون شما پیدا شدیدداد ما زین هر دو تن وا بستدید
چون شما بر ما چنین آگه شدیدشد یقین من كه خضر ره بدید
روی در وی كرد پیر سبزپوششربتی دادش كه بستان و بنوش
چون بخورد آن مرد آن آب حیاتبار دیگر یافت او از غم نجات
پارۀ دیگر بدان كر داد و خوردجان او را از غمان آزاد كرد
شكر كردند آن دو تن در پیش حقپارۀ در جسم​شان آمد رمق
روی با كر كرد پیر سبز پوشگفت خوش خورپاره دیگر بنوش
كر بگفتا پشت من افكار شداز وجود، این جان من از كار شد
این دو تن كردند بر ما ظلم و جورگر خدا دانی،‌رسی این را بغور
داد ما زین هر دو ظالم تو بخواهزانكه ما را آمدی تو خضر راه
من ضعیف و نامراد و بیكسمقافله رفته، بمانده از پسم
سوی حج امسال كردم روی خویشمن چه دانستم چنین آید به پیش
سالها خونابۀ پر خورده​امنیك مردیها بعالم كرده​ام
بر در حق بوده​ام من سالهاتا همه معلوم كردم حالها
اربعین و خلوت پر داشتمعمر در خون جگر بگذاشتم
تامگر ره در خدا دانی برمدین دار از امّت پیغمبرم
سالها تحصیل كردم در علومخوانده​ام بسیار در علم نجوم
جملۀ تفسیر از بر كرده​امسعیهای پر بمعنی برده​ام
چند پاره دفتر از درد فراقساختم از خویشتن در اشتیاق
مر مرا بسیار كس یاران بدندچون بدیدم جمله اغیاران بدند
پادشاه شهر خود دانسته​امكرده نیكی آنچه بتوانسته​ام
چار فرزندم خدا داد از دو زننیكبخت و نیك خواه و پاك تن
سوی حج همراه جانم اوفتادبعد چندین سال اینم دست داد
عشق پیغمبر فتاد اندر دلمتا شود آسان حدیث مشكلم
روی خود را آوریدم در حجازتا برآرد حاجت من كار ساز
هر چهارم طفلكان همراه بودمن چه دانستم قضا ناگاه بود
ناگهان در سوی بغداد آمدمچون رسیدم بخت دلشاد آمدم
خانه بامن بود همره آن زمانناگه از امر خدای غیب دان
زن كه با من بود از دنیا برفتناگهان افتاد فرزندان بتفت
از جهان رفتند فرزندان دگرمن چه دانستم قضا آمد بسر
خویشتن با قافله همره شدمتا بدین جاگاه شان همره شدم
كار من زینسان كه گفتم بد چنینكرد این تقدیر رب العالمین
این دو تن جور فراوان كرده​اندتو چه دانی تا چه با ما كرده​اند
روی در كر كرد پیر سبز پوشدست زد بر لب كه یعنی شوخموش
ناگهانی آن دو تن اشتر سواركرده آنجا گاه هر دوپاره بار
هر دو تن رفتند سوی قافلهباز رستند از وبال و مشغله
باز گشتند آن زمان آن هر چهاربشنو این سر گر تو هستی هوشیار
تو درین ره بر مثال آن كریكار و احوال یقین را ننگری
بر سر ره خفتۀ ای بیخبردزد در راهست و جانت بر خطر
عقل آمد مر ترا آگاه كردجان تو در حال قصد راه كرد
تنبلی كردی نرفتی آن زمانباز ماندی بر سر راه جهان
این دو دزد روز و شب اندر قضاآمدند و جور دیدی با جفا
بر سر خوان هوس افتادۀچشم بر راه ازل بنهادۀ
كی ترا سودی رسد زینسان زیانماندۀ اینجای خوار و ناتوان
رهبر تو پیر عشق سبز پوشآب معنی كن ز دست عشق نوش
راز خود با عشق نه اندر میانتا رساند مر ترا با جان جان
چار فرزند طبیعت بند كناعتماد جان بدین صورت مكن
تا بمنزلگاه عقبی در رسیچند گویم چون بمانده واپسی
دیوت از ره برد و لاحولیت نیستاز مسلمانی بجز قولیت نیست
چند گویم چون نۀ تو مرد دینچون كنم چون تونۀ در درد دین
در غم دنیا گرفتار آمدیخاك بر فرقت كه مردار آمدی
باز ماندی در طبیعت پرهوساندرین ره كت بود فریادرس
بازماندی اندرین راه درازدر نشیبی كی رسی اندر فراز
بازماندی همچو خاك راه توكی شوی از راز جان آگاه تو
بازماندی اندرین دریای كلپای تا سر بسته اندر بند و غل
بازماندی تو بزندان ابدذرّۀ بوئی نبردی از احد
بازماندی همچو سگ مردار راكی ترا بگشاید این اسرار را
بازماندی و نخواهی رفت توبر سر این ره، بخواهی خفت تو
بازماندی ای فقیر ناتوانداده بر باد این جهان و آن جهان
بازماندی از میان قافلهاوفتادی در میان مشغله
اوفتادی همچو مرغی در قفسچون توانی زد در آنجاگه نفس
بازماندی در بلا خوار و اسیران هذا كل، فی یوم عسیر
بازماندی در دهان اژدهااوفتادی اندرین عین بلا
بازماندی همچو خر در گل كنونكی بری از گل تو آخر ره برون
بازماندی دست و پابسته به بندبازماندی اندرین راه گزند
ای گرفتار وجود خویشتنزود بگذر تو زبود خویشتن
ای گرفتار طبیعت چار سوباز ماندی درجهان گفت و گو
اندرین گفتار، این شهباز جانیك دمش از این طبیعت وارهان