قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت شهباز و صیاد

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شاه بازی بود پرها كرده بازبود پران در هوای عزّ و ناز
دایما از عشق در پرواز بودگاه با گنجشك و گه با باز بود
خوی با مرغان دیگر كرده بودروی در هرجایگه آورده بود
هر زمانی در سرایی مسكنشهر زمانی درجهانی مأمنش
زحمت مرغان دیگر اونداشتهر زمان در مسكنی سر میفراشت
از قضا یك روز مرغی چند دیداز هوا در سوی آن مرغان پرید
جایگاهی بود خوش آن مرغزارمسكنی جان بخش و آبی خوشگوار
سبزه زاری هم چنان باغ ارمباغ جنّت جایگاهی بس خرم
میوه​های رنگ رنگ از شاخساراوفتاده در میان جویبار
چون بهشت آنجایگه بس خوب و خوشبا صفت همچون سرایی ماه وش
مسكنی خوش بود و جایی بس شریفوندر آنجا بُد درختان لطیف
بلبل و قمری در آنجا بیشماربرنشسته بر سر هر شاخسار
عكّه و درّاج با طوطی و زاغمی​پریدند اندر آن وادی باغ
سبزه​های خوب و خوش رسته در آنچشمه​های نازنین، آب روان
سیب و نارنج و ترنج و به بسیمیوه​های رنگ رنگ آنجا بسی
این چنین جای لطیف و نازنینچون بهشتی بر صفت پرحور عین
شاهباز از روی چرخ آنجا بدیدبانگ آن مرغان در آنجاگه شنید
در نشاط آمد چو آنجا جای دیدچون بهشتی مسكن و ماوای دید
خواست تا آبی خورد از جویباربیخبر بود او كه بُد دام از كنار
شاهباز آن جایگاه خوش بدیدیك زمان آنجایگه او آرمید
كرد با مرغان دیگر جلوه خودفارغ او از حادثات نیك و بد
درشد آمد در كنار آب جویآمده انمرغكان در گفت و گوی
از قضا آنجا یكی مردی ضعیفدام كرده تن نزار و دل نحیف
تا مگر مرغی فتد در دام اوگشته پنهان در میان آب جو
دید شهبازی كه آمد پیش دامگفت پیدا گشت آنجا گاه كام
دام را در دست خود هنجار داددر هوا و در زمین رفتار داد
شاهباز آمد بدام او نشستدر كشید او دام و پایش هر دوبست
شاهباز از جای خود پرواز كردپای​ها در بند و پرها باز كرد
خواست تا پرواز گیرد شاهبازپایها را دید اندر دام باز
گفت آوخ كار من از دست شدچون كنم چون پای من درشست شد
ای دریغا بازماندم در تعببازماندم اندرین سرّ عجب
چون كنم زین جایگه پرواز منكی رهائی یابم از وی باز من
چون كنم من تا رهائی باشدمزین چنین بندی جدائی باشدم
چون كنم تا خود برون آیم ازینمن چه دانستم كه افتم در كمین
چون كنم زین بند چون آیم برونكه درین باشد مرا هم رهنمون
چون كنم تا من از اینجا جان برمپای خود آرم برون وبر پرم
چون كنم صیاد آمد پیش منتا نمك ریزد بچشم ریش من
چون كنم من چون كنم بسیار گشتباز خوف و ترس با او یار گشت
چون كنم ای دل ز مكر دامگاهچون كنم چون مر مرا اینست راه
چون كنم ای دل چو حكم یار هستمی​شوم اینجایگه من پای بست
مرد صیاد آمد آنگه در برشدست كرد و برگرفت انگه پرش
شاهباز از ترس پرها باز كردمرد دیگر بار قصّه باز كرد
عاقبت او را بر آوردش زداممرد صیادش شده دل شادكام
گفت این را من به پیش شه برمكام خود را باز در چنگ آورم
این چنین شهباز هرگز كس ندیدبخت تو صیاد ناگه شد پدید
یافتی كام دل اكنون شاد باشبعد از این از اندهان آزاد باش
یافتی چیزی كه آن همتاش نیستچست باش و اندرین جاگه مایست
هیچ صیادی چنین بازی نیافتهمچو تو آواز و آغازی نیافت
هیچ صیادی چنین شاهی ندیداین چنین گنجی بناگاهی ندید
وقت آن آمد كه دل شادان كنمخویشتن را پیش سلطان افكنم
وقت آن آمد كه غمها در گذشتبا كه گویم این زمان من سرگذشت
وقت آن آمد كه فرزندان مندرخوشی بینند جسم و جان من
عمر در خون جگر بگذاشتملاجرم در عاقبت بر داشتم
هر غمی را شادیی اندر پی استچون گذشتی از بهار آنگه دی است
شاد باش و راه را در پیش گیرآنگه از سلطان مراد خویش گیر
هر دو پای شاهباز آنگه به بستشاد و خرم بامداد از جای جست
در قفس كرد آنگهی شهباز رادر فرو افكند آنگه باز را
دست كرد و آن قفس را برگرفتراه شهر آنگاه اندر بر گرفت
چون درآمد پیش فرزندان خویششاهباز آورد ایشان را به پیش
زن ازو پرسید كاین باز آن كیستراز این با من بگو این حال چیست
گفت ای زن شادشو كاین زان ماستحق تعالی كرد ما را كار، راست
سالها خونابۀ پر خورده​امرنجها در دام بازی برده​ام
تا كه امروز این مرا آمد بداماز شه عالی بیابم كام ونام
آن شب او را در قفس كردش بخوابروز دیگر چون برآمد آفتاب
یك كلاه آوردش و بر سر نهادبعد از آن یك بندش اندر بر نهاد
برگرفت و پیش سلطان آوریدشاه آن شاهباز خود چون بنگرید
ای عجب كان باز آن شاه بودهم وزیر شاه از آن آگاه بود
شاه گفت این از كجا بگرفته استاین ازان ماست زینجا رفته است
مدتی شد تا برفت ازدست مناین زمان افتاد اندر شست من
این كجا بد از كجا دریافتیمژدگانی این زمان در یافتی
من ترا زرو گهر چندان دهممنّت این كار تو بر جان نهم
در زمان درخواست از گنجینه دارگفت اكنون پیش آور تو كنار
بیست مشت زر بداد آنگه بدوگفت ای مرد عزیز راستگو
جامه و زرش دگر چندان بدادهرچه او می​خواست او آسان بداد
بیست اسب و سی غلام دیگرشداد با چندین زمین و كشورش
مرد كان اعزاز را از شاه دیدخویش را از ماهی اندر ماه دید
گفت شاها این همه هم زان تستبندۀ مسكین هم از فرمان تست
مر مرا از خویشتن مفكن تو دورتا برم نزدیك تو صاحب حضور
صحبت شه كرد آنجا اختیارگشت صیاد حقیقت بختیار
هر دمش صیاد دولت پیش بوددر میان عزّ و دولت بیش بود
چشم بگشا صاحب صادق نظركار خود نزدیك شاه جان نگر
شاه آن تست تو آگه نۀسخت معذوری كه مرد ره نۀ
هر زمان در خویش عزّت بیش كنچارۀ این درد جان ریش كن
ای تو شهباز و ز شه گشته جدادر میان خلق گشته مبتلا
مر ترا معذور دارم این زمانگرچه تو ماندی جدا از جان جان
ای گرفتار بلای جان خودكی تو دریابی كمال جان خود
شاهباز حضرت قدسی به بینذرّۀ از راه خود شو در یقین
تاترا راهی نماید ذوالجلالصورت و معنی شوی تو بی​زوال
شاهباز از حضرت حق آمدستراز این در روح مطلق آمدست
چشم دل بگشا و نور جان ببینآینه كن جان، رخ جانان ببین
تا زمانی روی او یابی مگرچند باشی اندرین خوف و خطر
ای صلابت را ز ره بردار تودیدۀ جان یقین بگمار تو
شاهباز جان ترا آمد مداملیك قدر او ندانستی تمام
صاحب اسرار شو چندین مپیچصورتت بفكن منه تو دل بهیچ
عاشق آسا در طواف كعبه آیزنك شرك و كفر از دل برزدای
شاهباز جان بدست شاه دهبعد از آن رو در سوی درگاه نه
بر جمال شاه دل، كن احترامتا شوی اندر دوعالم نیك نام
چون تو نزد شاه آیی مردوارشاه بنماید ترا روی از دیار
این نهان رازیست دریاب ای پسراین عجب سرّست و راز ای بیخبر
هركه او را بخت و دولت یار شداز جمال شاه بر خوردار شد
شاهباز قرب دست شاه شوبرتر از خورشید ونور ماه شو
شاهباز عشق را بنگر یقیندل منه بر كفر و بیرون شو ز دین
شاهباز لامكان ذات شوخیز و تو همراه با ذرّات شو
شاه چون شهباز بر دست آوردآفرینش جمله را پست آورد
این سخن حقّا كه از تهدید نیستاین ز دیده می​رود، تقلید نیست
زیر هر بیتی جهانی دیگرستاین سخن را ترجمانی دیگرست
خیز و یك دم شو به پیش شاهبازتا مگر بینی تو روی شاه باز
شاهباز شاه را نشناختیخویش در دام صور انداختی
شاهباز علم جانان توئییك دو روزی در صور مهمان توئی
شاهباز هر دو عالم مصطفی استمنبع تمكین و مقبول صفاست
شاهبازی كز دو عالم پیش بودمرهم درد دل درویش بود
عشق بازی كرد با ما ذوالجلالدام گاهی كرد اشیا را جمال
دام گاه جسم ودل از عقل ساختعشق بازی با چنین دامی بباخت
هیچكس از دام او آگه نبودجمله یك ره بود دیگر ره نبود
دامگاهی كرد صیاد ازلگسترانید آنگهی دام امل
این جهان چون بوستانی بود خوشمرغزاری خرم و سر سبز و كش
جایگاهی چون بهشت شادمانلیك اینجا كس نماند جاودان
هست این دنیا سرای بلعجبدامگاه رنج و پرمكر و تعب
دامگاه شاهبازان یقیندامگاه عقل و فضل خویش بین
دامگاه سالكان و عاشقانلیك گشته بیخبر یكسر از آن
دامگاه این نقش و صورت آمدستجایگاهی پر كدورت آمدست
شاهباز از اندرون مانده اسیرجای تشویق است و جاگاهی عسیر
خواست تا آنجایگه دامی كندتا ابد آن جایگه نامی كند
گر نمی​دانست كاینجا دام بودگرچه نه آغاز و نه انجام بود
دامگاه شاهبازان ازلشاهبازی كان نخواهد شد بدل
اولین این دام آدم صید كردجان او را هم بدینسان قید كرد
چون از آن حضرت جدا گشت آن صفیآن رفیع اصل و اشیا را وفی
آدم از قرب ازل پرواز كردبال و پر مرغ معنی باز كرد
راه او از ذات آمد بر صفاتچون كنم اینجای من تقریر ذات
لامكان بگذاشت و آمد در مكانبی زمان آمد بسوی این زمان
اول از اسرار كل آگه نبودچون نگه می​كرد جز یك ره نبود
از طبیعت بیخبر بود و حواسراه عزّت كرده بی حدّ و قیاس
زان جهان حیران بسوی این جهانآشكارا تر ز نور امّا نهان
هفت پرده بر برید ازكایناتتا رسید و دید اجرام صفات
چون سوی آن گشته آمد او ز دورشادمان و شادكام و غرق نور
بیخبر بدكین چه جای خوف جاستمی​ندانست او كه این جای بلاست
راه در و نفس پیچاپیچ بودچون بدید او بود، باقی هیچ بود
راه دید و گام زن شد رو بكامبیخبر بودی وی از صیاد و دام
اندر آنجا دید مرغان حواسگشته پران جمله بیحدّ و قیاس
اندر آنجا دید آب و سبزه زاراندر آنجا دید سرو و جویبار
اندرآنجا دید اشجار و نباتجای معمور و مكانی باثبات
لیك آدم عقل و حس اول نداشتاز پی عشق اونظر را برگماشت
چون نباشد صورتت با نور جانكی بود عقلت در اسرار و عیان
شاهباز جان بر سلطان بریشاه را با شاهبازش بنگری
شاهباز جان بحضرت آمدستجهد كن تا هرگزش ندهی ز دست
ای ندانسته تو قدر شاهبازمی بخواهی رفت نزد شاه باز
شاهباز جان خود بفروختیخرمن عمرت تمامی سوختی
ای گرفتار آمده در بند و دامهیچ از معنی ندیده جز كه نام
ای گرفتار آمده در بند تنمی ندانستی تو قدر خویشتن
شاهباز جان دگر ناید بدستگر بگریی خون، تو جای اینت هست
دام دنیا بند در پایت فكندهر زمان از جای برجایت فكند
دام دنیا بود صیاد این وجودشاهباز جان ازین آگه نبود
صورت حسی تمامت دام دانخویشتن را اندرو ناكام دان
جهد كن تا بر پری زین دامگاهچون ز دام آئی روی درپیش شاه
عاقبت در پیش شه خواهی شدنرازدار حضرتش خواهی بدن
شاه را بشناس از دام آبرونتا شوی در حضرت او ذوفنون
شاهباز جان كسی داند كه اودر دو عالم باز داند قدر او
شاهباز جان كسی بشناختستكاین دو عالم را بكل درباختست
شاهباز جان، تو در صورت مهلكو گرفتارست اندر بند گل
شاهباز جان ز نفخ حق بوداو همیشه جاودان مطلق بود
شاهباز جان محمد بود و بسزد نفخت فیه من روحی نفس
شاهباز جان محمد آمدستنزد حق او بس مؤید آمدست
شاهباز جان محمد یافتستكو سر از ملك دو عالم تافتست
قدر اودانست این شاهباز رااو بدید این رتبت و اعزاز را
شاهباز هر دو عالم بود اوگوئی از كونین جان بربود او
شاهباز جان خود را صید كردهردوعالم را بیكدم قید كرد
شاهبازی همچو اودیگر نبوداز دو عالم جای او برتر نمود
خویش را كل دید و كل را خویش دیدهمچنان كز پس بدید از پیش دید
بُد طفیل خنده او آفتابگریۀ او بود امطار سحاب
شاهباز سد ره كون و مكانمقتدای این جهان و آن جهان
شاهباز حضرت قدس جلالكی بداند مرورا حس و خیال
شاهبازی بود پیشش جبرئیلجان و جسم و روی و دل كرده سبیل
شاهباز سد ره و جان همهجمله زان او و اوزان همه
شاهباز قرب دست ذوالجلالآفتاب هر دو عالم بی زوال
شاهباز جمله و ختم رسلخویش را افكنده اندر عین ذل
شاهباز جان تو، زو شد پدیدصورت حسی ندارد آن كلید
گرنه او بودی نبودی جان تواوست سر خیل ره و برهان تو
شاهباز جانها اویست و بسآفرین بر جان پاكش هر نفس
شش جهت دیده قیاس عقل كلدر صفات خود فرو مانده بذل
بیخبر زین جا و زانجا باخبرگنج مخفی را نباشد پا و سر
روح قدسی را طبیعت كی بودانبیا را جز شریعت كی بود
اول آدم روح و نور پاك بودگرچه ما بین هوا و خاك بود
عاقبت چون سوی این دنیا رسیدجملۀ مرغان روحانی بدید
نه وجودی بود نه صورت نه جانلیك مشتق گشته از او جان جان
دامگاه خود بدید از روی عقلاین سخن نی فهم داند كرد نقل
این سخن از رمز اسرار عیانزیر هر بیتیش صد گنج نهان
اندرین اسرار، گر بوئی بریتوالست از جان جانان بشنوی
نفس این اسرار نتواند شنودگوئی از كونین نتواند ربود
این بگوش عقل و دل باید شنیداین بچشم جان و دل بایدش دید
این سخن اندر كتابت نامدستاین سخن پیش از وجود دل بُدست
این سخن جانان مراتعلیم كرداین كسی داند كه جان تسلیم كرد
این سخن غوّاص معنی دلستاز بحار لامكان آمد بشست
این سخن گفتار عقل انبیاستاین سخن از حضرت جود و ضیاست
این كسی دانست كز خوددر گذشتراه جسم و جان و دل اندر نوشت
این كسی داند كه بی خوف و رجاستاین كسی داند كه بر صدق و صفاست
این كسی داند كه او عاشق بوددر فنای عشق كل صادق بود
این كسی داند كه اول دیده استخویش از دنیا معطّل دیده است
این كسی داند كه جز جانان ندیداندرین جاگاه جسم و جان ندید
این كسی داند كه اندر كل بودجملگی دیده پس آنگه كل بود
این كسی داند كه وقت انبیاروی بنماید ورا بی منتها
این كسی داند كه سر دربازد اواز وصال عشق كل می​نازد او
این كسی داند كه در آتش رودار بسوزد جانش كلی خوش شود