قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت عیسی علیه السلام با جهودان

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چون جهودان از قضا عیسی پاكخواستندش تا كنند او را هلاك
عزم كردند آن سگان نا بكارتادرآویزند عیسی را ز دار
لفظ عیسی یك دو تن زان مردمانفهم كردند از میان آن سگان
قول عیسی را بجان كردند قبولزانكه عیسی بود بار ای و اصول
گفته بد عیسی كه من پیغمبرماز شما كلی بیكسر بهترم
من رسولم از خدای كردگاركردگار و صانع پنج و چهار
در میان جمله من روح اللّهماز كمال سرّ جانان آگهم
همچو من پیغمبری دیگر نبودسرّ روح اللّه ما را در ربود
صورت من جان شده جانان بدیدهمچو من دیگر كسی هرگز ندید
در نهان،‌سرّ هویدا یافتمهرچه پنهان بود پیدا یافتم
من نیم باطل، كه پیدا برحقمصورت و معنی و روح مطلقم
جان من در قرب معنی راه یافتاسم جان در جسم روح اللّه یافت
نطفه بودم دررحم گویا شدمدر ره جانان بكل بینا شدم
با شما ناطق شدم اندر شكمگفتم اسرار نهانی در عدم
همچنان شركست درجان شماتا چه آید بر تن و جان شما
بُد در اسرائیل صاحب دانشیپاكبازی بود با خوش خوانشی
چار صندوقی ز علمش یاد بوداز معانی جان او را داد بود
سالها تحصیل علمی كرده بودنه چو ایشان راه حق گم كرده بود
دایما آنجای خلوت داشتیاز بر آن قوم نفرت داشتی
در سلوك خویشتن در راز بودعاشق جانان خوش آواز بود
نام او بد مصدر صاحب سلوكدوستدار او بدی شاه و ملوك
زو بپرسیدند سرّ این سخنتا مگر پیدا شود راز كهن
گفت ما را در بر عیسی بریدهرچه گوید باز دیگر بشنوید
پیش عیسی آمد و كردش سلامكرد روح اللّه او را احترام
در زمان نزدیك عیسی خوش نشستگشت خاموش و لبان خود به بست
ناگهان عیسی درآمد در سخنگفت اینجاگاه خاموشی مكن
تو نمی​دانی كه تا من كیستماندرین جا از برای چیستم
گفت می​دانم كه تو پیغمبریاز همه خلق جهان تو بهتری
از كمال سرّجانان آگهیمن یقین دانم كه تو روح اللّهی
هرچه گوئی راست باشد بی خلافروح روحانی توئی تو بی گزاف
دوست تر دارم ترا از جان خودگر بود نزدیك من هر نیك و بد
بد كسی باشد كه نشناسد ترااین زمان هستی تو فخر انبیا
مرده را از خاك تو زنده كنیز آفتاب هر دو عالم روشنی
ساكن درگاه روح اللّه شدیاز خدا دانی بكل آگه شدی
گفت عیسی كای مرید راستیاین سخن خوب و لطیف آراستی
نیك گفتی از میان تو مهتریدر كمال عقل از اینها بهتری
درنگر تا این خسان از بهر منچه همی جویند ازدل قهر من
تا چرا بر دین من می​نگرونداین سخنهای خدائی نشنوند
قول حق از من ندارندی قبولتو چه گوئی اندرین صاحب وصول
هرچه حق با من بگفت اندر نهانبازگفتم از احادیث و بیان
قول حق از گفت من رد می​كنندهر چه كردند با تن خود می​كنند
هرچه در انجیل آمد از خداسرّ اسرارست و گفتار خدای
هركه او اسرار جانان گوش كردجامی از جام هویدا نوش كرد
هركه او اسرار یزدان خوار داشتگفت عیسی را بجان انكار داشت
جان ایشان از خدا نه آگه استمی​ندانند و بلاشان در رهت
قصد كشتن می​كنندم این خسانبی خبر از كردگار آسمان
هان بگو تاتوبۀ از جان كنندهرچه كردند اندر آن تاوان كنند
تا بلا زیشان بگرداند بكلورنه افتند این مكان در عین ذل
مرد رفت و این سخن​ها باز گفتهرچه عیسی گفته بد او باز گفت
آن سگان گفتند ما این نشنویمما بدین و رای عیسی نگرویم
هرچه می​گوید زخود می​گوید اواعتبار خویشتن می​جوید او
گر چنانست این كه او پیغمبرستدر میان ما كنون او رهبرست
معجزی از وی تمنّا می​كنیماین سؤالست و نه غوغا می​كنیم
گر مراد ما بر آرد این زمانقول او باور كنیم از جان جان
هست اندر شهر ما گوری كهننه سرش پیداست آن گور و نه بن
هست آن گوری كنون چون بیضۀدر میان گور دیگر رخنۀ
كس نمی​داند كه این گور كه استلیك گوری سهمناك و بس مهست
كس نمی​داند كه این گور كه بودپیشتر زین شهر ما، این گور بود
گر بمعجز مر ورا زنده كنیتو شوی شاه وهمه بنده كنی
گر بمعجز تو ورا پرسی سخناو بگوید با تو ز اسرار كهن
اندر آییم آن زمان در دین توبس نباشیم آن زمان در كین تو
هرچه فرمائی بجان فرمان كنیمهرچه گوئی تو دگر ما آن كنیم
راست گردد این زمان پیغمبریاز دگر پیغمبران تو سروری
گفت بنمائید آنجا گه مرازین سخن چون كرده شد آگه مرا
آن زمان رفتند تانزدیك گورآن گروهی مردمان با شر و شور
دید عیسی سهمگین گوری عظیمنزد آن استاد عیسی سلیم
منظر آن گور از سنگ رخامروشن واسفید چون روی حسام
نقشهای خط عبری اندراندید عیسی بس عجایب آن زمان
پیش آنجا رفت و آن خط را بخواندوی عجب عیسی از آن گریان بماند
بود بنوشته كه ای عیسی پاكچون رسی ما را دمی در روی خاك
این نوشته بد كه ای عیسی بخوانراز ما را زین نوشته باز دان
تاترا معلوم گردد حال منبازدانی سر بسر احوال من
تاترامعلوم گردد این زمانباز دانی حال من ای راز دان
من بدم شاهی ز دور آفرینراه جو و راه دان و راه بین
شصت پیغمبر بد اندر دور مننام من افتون شاه انجمن
روی عالم بود در فرمان منهرچه بد اندر جهان، بد آن من
ششصد و چل پادشه از هر دیاربود در فرمان من، من شهریار
من وطن در ملك یونان داشتملشكر و گنج فراوان داشتم
همچو من شاهی نبد با فرو هوشپادشاهانم شده حلقه بگوش
در بسیط كشور شادی و كامبوده​ام اندر دو گیتی نیكنام
سی و شش قصر معظّم داشتمسلطنت را بر تر از جم داشتم
نزد من بودند حكیمان جهانجمله با گفتار وحكمت،‌خوش بیان
صد غلامم دایما همره بدندجملگی از وقت من آگه بدند
هر زمانی من مكانی داشتمعیش دنیا را خوشی بگذاشتم
سالها در دور گردون دم زدمداد خود از چرخ گردون بستدم
مر مرا بد ماه رویان بیشمارشاد می​بودم در آن ملك و دیار
با حكیمان راز و صحبت داشتمهركه آمد پیش عزّت داشتم
هیچكس در دور من كشته نشدخاك در خون هیچ آغشته نشد
هیچكس در دور من خود غم ندیدهمچو من شاهی دگر عالم ندید
هیچكس در پیش چون من شه گلهمی​نكردی از كسی درولوله
نعمت دنیا نماند با كسانعمرو شاهی هم نماند جاودان
بشنو این احوال تا آگه شویاین رموز بس عجایب بشنوی
یك برادر زادیی بُد مرمرادوستر بودی ز جان ودل مرا
نو خطی با عارضی مانند ماهنزد منبودی ورا بس عزّ و جاه
هرچه آن من بد آن وی بدیمشكل من زو همه آسمان شدی
لشكر و گنجم همه در دست اوبود زان من ولی پیوست او
حكم ازان او بدی بر حكم منهرچه كردی بودی اندر حكم من
گاه رزم و كین چو دستان بوداوهر دم از نوعی بدستان بود او
هر دیاری را كه بد دشمن مراپشت لشكر بود و جان و تن مرا
پیش من بودی چه در روز و چه شبمرد حكمت بود بارای و ادب
در همه وقتی ورا كردم امینمثل او دیگرنبود اندر زمین
اول كار او چو از مادر بزادبابش از دنیا برفت آن پر ز داد
باب او مردی بزرگ و كامكارهمچو من بود او شه و هم شهریار
ترك شاهی كرده بد با عزّ و نازاز برای كردگار بی نیاز
خلوت از بهر خدا او كرده بودروز و شب آنجایگه خو كرده بود
شب همه شب بود بیدار جهاناز خدا غافل نبودی یك زمان
اربعین آنجا بخلوت داشتیهیچكس نزدیك خود نگذاشتی
جمله شب در نماز ایستاده بودنه چو من دربند باغ و باده بود
هر حكیمی را كه بودی در جهانپیش او رفتی و پرسیدی نهان
كین چه فقرست و چه تركست این بگوترك شاهی كردۀ ای نیك خو
جملۀ ملك و دیارت آن تستكرده آن را ترك آنهم زان تست
خیز و بیرون آی و دیگر این مكناز حكیمان پندگیر این یك سخن
حكمت مطلق، نه بیند رنج و غمحكمت جانی برونست از عدم
چند سوزی اندرین جای دژماوفتاده در غم و رنج و الم
اندرین خلوت بگو احوال چیستعاقبت اسرار گو این حال چیست
كشف چه كردی بگو اندر دلتچه گشاده گشت راز مشكلت
این سخن با من بگو از بهر حقكین شبت آخر چه باشد برسبق
گفت ایشان را كه عمری در غمماندرین خلوت ز بهر ماتمم
آنچه من دانم حكیمان جهانكی بدانند این زحكمت شد عیان
راز من كی خودبداند هر حكیمراز ما می​داند اللّه رحیم
آنچه من دانم درین خلوت سرایحق مرا این جایگه شد رهنمای
ای حكیمان گوش دارید این سخنكین عجب رمزیست ز اسرار كهن
ای حكیمان از دلم آگه شویدجمله بر گفتار رازم بگروید
این برادر كاندرین عالم مراستنور هر دو دیده وجانم مراست
این برادر صاحب عالم شدستفارغ از اسرار ما هر دم شدست
این برادر كشتۀ عشق منستنزد من اسرار اعیان روشنست
خلوت اینجا بهر این می​داشتمخویشتن را در یقین می​داشتم
اندرین دولت بدیدم آفتابیك شبی بیدار بودم من بخواب
ماهروئی آمد از دیوار و درگفت با من رازهای بی شمر
قصّه و احوال من یكسر بگفتگوش من این سرّپر معنی شنفت
گفت با من راز از فرزند مناز برادر قصّۀ و پیوند من
گفت با من آنچه احوال منستسینه پر از دانش و قال منست
حكم كرده مر خداوند جهانكو بهر رازی كه بودی غیب دان
لیك هر چیزی كه خواهد آن بدنآن هم از حكم ازل خواهد شدن
ای حكیمان ترك كردم جمله راچون مرا گفتند اسرار خدا
یك دو روزی كاندرین روی جهانباشم از حكم خدای آسمان
در سوی خیل و حشم خواهم شدنپیش فرزندان وزن خواهم شدن
گفت با من راز حق آن ماه رویلیك آخر گفت پیش شه بگوی
چون خبر داد او مرا برخاستمشهر را از بهر او آراستم
بود یك سال تمام اندر حرمبود اندر شهر شادی دمبدم
یك زنی بُد مر برادر را نكویبر صفت مانندۀ مه خو بروی
راز دانی صاحب رمز و اصولدر میان قوم مانده او قبول
هركه از وی حاجتی می​خواستیحق تعالی كار او آراستی
چشم عالم همچو آن زن پارساهم ندید و هم نه بیند سالها
گشت آبستن بحكم كردگاربشنو این سرّ خدای كامكار
چون گذشت او را شبی از سر گذشتمهر و ماه او همه غم در نوشت
زاد فرزندی چو ماه آسمانكس چه میداند از اسرار نهان
ماهروئی سرو قدی نازنینكرد پیدا صانع از ماء مهین
بعد یك ماهش پدر اندر گذشتمادر از دنبال او هم در گذشت
این پسر نه ماهه شد از حكم حقبر سر او بود ما را این سبق
گشت شش ساله ز حكم كردگاركو خداوندیست مان پروردگار
بعد از آن كردم ورا اندر كتاببود سالش عین ایام شباب
سعی من كردم مر اورا بی حسابتا برون آید بدیوان از كتاب
رای ملك و پادشاهی خواست كردهرچه بودش رای از من راست كرد
هرچه بُد از وی نكردم من دریغتا كه شد او صاحب كوپال و تیغ
هر دمش كاری دگر در پیش بودهر دم او را سلطنتها بیش بود
هر دم از نوعی دگر آمد برونبود پیش لشكر من ذوفنون
لعبها و پیشه​ها دانسته كردهرچه او می​كرد بس دانسته كرد
جان من از شوق او بد شاد كامزانكه دنیا داشتم بس شاد كام
جان من از شوق او می​سوختیهر دم از شادی رخم افروختی
پهلوانی گشت همچون پور زالبود اندر پهلوانی بی مثال
من ازو در امن و او در خون منكس چه میداند كه چونست این سخن
كس نبود اندر همه روی زمینهمچو او صاحب فران و آفرین
ملك من زو گشت یكسر پرخروشدیك ملك من بدی از وی بجوش
ملك من زو گشت بس آراستهگرچه بودم نعمت و هم خواسته
گرچه ما را این جهان پر كام بودزو مرا پیوسته ننگ و نام بود
من چه دانستم كه اویم دشمنستدر پی قصد من و خون منست
بد وزیری مر مرا مردی بزرگدر همه كاری ابا هوش و سترگ
در همه فن خرده دان و خرده گیربود حاكم گرچه او بودی وزیر
حكمت و طب داشت بی حدّ و قیاسدر بزرگی بود او مردم شناس
با حكیمان دائما بودی مقیمزیرك و دانا و خوش قول و حكیم
بس كتبها را كه او برخوانده بودرمزها از خویشتن بر رانده بود
بس كتب از خویش كردی پایداردر علوم او بدی عالم نظار
ملك من زو بود با رای نظامدر همه كاری بدی با فرّ و كام
این برادر زاد من اندر حرمدایما بودی نشسته در برم
مرمرا یك زن بدی چون آفتابقد او چون سرو، رو چون ماهتاب
مشك موئی، مشك بوئی، مهوشیروح افزائی، لطیفی، دلكشی
پارسائی مثل اودیگر نزادتا كه بنیاد جهان ایزد نهاد
همسر و هم زاد من بودی مدامكار و بارمن ازو با احترام
او نظر از روی او پنهان نكردعاقبت برجای او آن بد بكرد
بشنو ای عیسی تو این اسرار منتا عجب مانی تواندر كار من
گشت عاشق بر زنم این سست پیدر فعالش بیخبر بودم ز وی
در حرم یك روز بود او با وزیرپیش ایشان آمد آن بدر منیر
پیش​شان پنهان خوان آراستهبود از هر نوع آن آراسته
پیششان بنهاد خوان و باز گشتبا وزیر آن بد قدم همراز گشت
گفت من رازی كه دارم در دلمبا تو تقریری كنم زین مشكلم
زانكه تو مردی حكیمی راز دانقصه درد دلم را باز دان
چارۀ درد من بیچاره كنراز من تو باز دان و چاره كن
عاشقم من این زمان از جور شاهاو نمی​آرد سوی من سر براه
چند بفریبم ورا از هر صفتبا تو گفتم این زمان من معرفت
گفت باوی این چه رمزست این مگویآنچه با من گفتۀ دیگر مگوی
حق شاه اینست با تو بی وفااین مگو دیگر بترس از ماجرا
ورنه زین سر شاه خود آگه شوداین سخن را از كسی گر بشنود
كار افتد در خلل ناگه تراشه كند بیرون ازین جا گه ترا
در زمان برخواست او از جای خودپس وزیر آورد زیر پای خود
كارد برحلق وزیر آنگه نهادچشمه خون پس ز حلقش برگشاد
چون زنم آمد بدید آن سرّ حالاوفتاد اندر حرم بس قیل و قال
دست زد تا زن در آرد پیش خودزانكه عاشق گشته بود و بی خرد
پس كنیزان گرد او اندر شدندجملگی در قصد خون او بُدند
پس زن اندر آن زمان فریاد گردزانكه آن سك از جفا بیداد كرد
سر برید از تن ورا اندر حرمبر كنیزان تاخت با جور و ستم
او كنیزان را بسی سر زخم كردآنچنان كرد آن سگ و هم غم می​نخورد
سوی من ناگاه آوردند خبرجان من زان گشت حالی بر خطر
كردم آهنگ جدل در پیش اوپر ز درد و پر ز كین و فتنه جو
با سپاهی بی​عدد در پیش قصرروی بنمودم كه بودم شاه عصر
تا فصاص خود كنم زان شوم بازدر نهان گفتم كه ای دانای راز
داد من بستان از این می​شوم شومگرنه زو ویران شود این مرز و بوم
چون رسیدم لشكری دیدم عجبهم از آن خود پر از مكر و تعب
مكر كرده بود زیر نردبانتا مرا آنجا بگیرد ناگهان
ناگهان دیدم كه آن بد اصل جستدر پس پشت و دودست من به بست
لشكر از هر سوی بر من تاختندچون به بستندم به پشت انداختند
بر نشست و بانگ زد آنجا كه بودناگهان لشكر از آنجا راند زود
بود صحرائی مرا در پیش شهرآورید آنجا مرا از زهر و قهر
گفت لشكر را شمارا شاه كیستاخترانید و شما را ماه كیست؟
جمله لشكر پیش بودندش سجودچشم من حیران در آنجاگه ببود
در نهان گفتم كه ای دانای رازاین عجب سرّیست كار من بساز
جمله گفتندش كه شاه ما توئیهرچه می​خواهی چنان كن چون توئی
گفت با من لشكری همره شویدتا كنون برراز من آگه شوید
بر نشست آنگاه ساز راه كردمرمرا با خویشتن همراه كرد
بانگ زد بر لشكر و خیل و سپاهناتمامت روی را آرد براه
پس منادی زد كه هو كس نزد منرفعت و منشور خواهد ز انجمن
پیش من آیند لشكر یك سویهركه خواهد مهتری و بهتری
بود او تنها و لشكر سوی اوشاد می​رفتند در پهلوی او
از تمامت لشكر و خیل و سپاههیچ كس با من نمی​كردی نگاه
چون قضای حق درآید ناگهانكس نداند راز و اسرار نهان
هرچه خواهد بود از دریای بودآنچه پنهان بود پس پیدا ببود
چون قضای حق درآمد هر كسیرنج بیهوده نمی​یابد بسی
از قضای حق كسی آگاه نیستچون درآمد خواه هست و خواه نیست
چون قضای حق بدانی بر مپیچبا قضای رفته چندین سر مپیچ
چون قضای حق درآید از كمینكس نداند از گمان و از یقین
چون قضای حق درآید مرد راچون نداند چاره آنكس كرد را
چون قضای حق شود پیدا بتوگردد از هر سوی پر غوغا بتو
از قضا من خسته وزار ای عجبمی​دویدم تن نحیف و خشك لب
بند اندر گردن من بسته بودگرچه سر تا پای كلی خسته بود
راه او با جمله لشكر می​بریدبند او در گردن من می​شید
بودم اندر پس دوان مانند سگمی​دویدم بند در كردن بتك
تن نزار و خسته و جان پر ز دردعاقبت بشنو كه تا با من چه كرد
آورید اینجا كه این گور منستخیمه و خرگاه در اینجا به بست
یك درختی بود بر رسته عجبحق تعالی آفریده زین سبب
پس فرود آمد در اینجا شادمانبشنو این حكم خدای غیب دان
مر مرا سر تا قدم اندر درختبر طنابی سخت بر پیچید سخت
ایستاد اندر برم پر خشم و كیناوفكنده او گرهها بر جبین
گفت با من چون همی بینی تو خودگرچه نیكی كردۀ كردیم بد
گفتم او را كین همه زاری منچیست كاینجا میكنی خواری من
گفت می​دانم كه گر بخشم تراجان من از تن جدا خواهی مرا
من ترا اینجایگه خواهم بكشتنیستم ایمن ازین كار درشت
گفت با من تیر بارانت سزدآنگهی بر كل لشكر بانگ زد
پیش استاد و بگفت ای لشكریبر شما هستم كنون من مهتری
هركه می​خواهد ز من گنج و خدمتیر بارانی كند از بیش و كم
برعم من تیر بارانی كنیدگر شما خود دوستداران منید
تیر بنهادند لشكر در كمانبشنو این سرّ خدای غیب دان
آن شجر بشكافت از تقدیر حقكس نداند راه با تقدیر حق
از درخت آمد یكی پیری برونسبزپوشی، پاك رایی رهنمون
جامۀ سبز عجایب در برشبود نورانی بكل پا و سرش
بودش اندر دست تیغ آبدارپیش آن سم شد به گفتا گوش دار
بر میانش زد ز ناگه تیغ اوهمچو برقی رفت زیر میغ او
در زمان او از میان دوپاره شداز جهان جان ستان آواره شد
روی خود او كرد سوی لشكریبشنو این سر تا عجایب بنگری
از نهان برخواند چیزی ناگهایدر دمید آنگاه او باد دهان
جمله لشكر سرنگون سار آمدندپر ز رنج و پر ز تیمار آمدند
جملگی یكسر فغان برداشتندآنچه كشتند آن زمان برداشتند
روی كردند آنهمه در سوی پیركز برای حق تو ما را دستگیر
هرچه ما كردیم از نیك و بدیحق تعلای كرد ما را برزدی
بد بكردستیم ما بر جان شاهبعد از این بوسیم دست و پای شاه
گفت پیر سبزه پوش ای لشكریای خدا تو حاضری و ناظری
این بدی كردید شاه خویش راهمرهی كردی بد اندیش را
این زمان مر شاه را لشكر شویدبعد ازآن برگفته كژمگروید
تا شما را حق شفای او كندخالق خالقان دوای او كند
رو نهادند آن زمان بر روی خاككرد بخشایش برایشان حی پاك
جملگی در حال صحّت یافتندبار دیگر عزّو قربت یافتند
پیر آمد هم مرا بگشود زودجان من زان جان خود آگه نبود
در قدم افتادم او را بر نیازگفتم از بهر خدا كارم بساز
چارۀ كن كار این افتاده راتا شوم حالی زغم آزاده را
گفت ای شاه بزرگ ناموركار عالم هست پر خوف و خطر
عم خود را در خوشی بگذاشتیلاجرم این ناخوشی برداشتی
هر نشیبی را فرازی در پی استفربهی را هم نزاری در پی است
روز باشد عاقبت دنبال شبروز پیدا، كس نداند حال شب
هرچه بینی دشمنش اندر پی استهر چه نیك انگاری آنگه زان بدست
هر دوعالم دشمن یكدیگرندعقل و جان از كار عالم بر ترند
دشمن شب روز باشد بی خلافعكس خورشیدست ابر پر گزاف
دشمن روزست ظلمت در میاندشمن ارض است بیشك آسمان
دشمن چپ راست آمد راست داندشمن جنّت جهنم را بدان
دشمن جانست این اجسام توكز برای اوست ننگ و نام تو
دشمن خویش و تمام لشكریترك كل كن تاز دولت برخوری
هركه او در ترك دنیا زد قدمدرگذشت از كفر و از اسلام هم
هر چه داری ترك كن یكبارگیتا برون آئی ازین بیچارگی
گر برون آئی ز یكیك پاك توخوش بخواب اندر شوی در خاك تو
پادشاهانی كه پیش از تو بدندصاحب گنج و سپاه وزر بدند
پادشاهان جهان پنهان شدندجمله با خاك زمین یكسان شدند
پادشاهان جمله ناپیدا شدندجمله با خاك زمین یكجا شدند
پادشاهان جهان را خاك بینخاك را از درد سینه چاك بین
پادشاهان جهان در زیر خاكجمله پنهان گشته چشمانشان مغاك
پادشاه اول و آخر حقستپادشاه پادشاهان مطلق است
پادشاه هر گدا و هر اسیرپادشاه هر فقیر و هر امیر
پادشاه جمله مسكینان هم اوستمغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست
پادشاهان بر درش سر بر زمینمی​نهند از بهر لطف راحمین
اوست باقی چه ازل چه در ابداو یكی بس قل هواللّه احد
ترك شاهی گیر تا سلطان شویورنه گرد چرخ سرگردان شوی
ترك شاهی گیر كو شاهست و بساوزراز هركس آگاهست و بس
این دو روزه عمر ترك خویش گیردر سلامت رو، صلاحی پیش گیر
تا ازین شاهی دگر شاهی دهداز كمال صنعت آگاهی دهد
پادشاهی ذوق معنی آمدستگرچه راهت سوی عقبی آمدست
ترك لشكر كن درآنجا باش تودانۀ در این زمین میپاش تو
هرچه كاری اندر آنجا بدرویگرتوقول پیر اینجا بشنوی
نیست عمرت بیش یكسال دگرچون برفتی بشنوی حال دگر
بعد از این اینجای منزلگاه تستقبرگاه گور و خاك و راه تست
یك دو روز اینجا قراری پیش گیردر سلامت رو صلاحی پیش گیر
چون بمیری تو رهت آنجا بودبعد از آنت مسكن و ماوا بود
چون گذشت از قرب حالت یك هزاربعد از آن آیی دگر برروی كار
در زمان دور عیسی پاك توبار دیگر زنده گردد خاك تو
از برای زیر خاكی راز خاكزنده گرداند ترا دانای باك
تو گواهی ده كه او پیغمبرستاز دگر پیغمبران او مهترست
تو گواهی ده كه عیسی بر حق استهست روح اللّه وحی مطلقست
تو گواهی ده میان مردمانكورسولست از خدای آسمان
تو گواهی ده كه او روحست پاكتو گواهی ده كه نه آبست و خاك
تو گواهی ده كه او از مریم استهمچو او در عرصه عالم كم است
هست او بر راستی ای مردماناوست از امر خدای جاودان
ترك دنیا گیر آنگه شاد باشاز همه رنج وغمان آزاد باش
این بگفت و گشت ناپیدا ز چشمدرگذشت از نزد من دور از دو چشم
لشكری كردم بسی از هر كنارعزّ خود در ذل كردم اختیار
چاركس با من موافق آمدندهمچو من زین حال صادق آمدند
بعد از آن این گور اینجا ساختمخویش را از خلق وا پرداختم
در بن این گور می برم بسرعاقبت چون عمر من آمد بسر
زین جهان بیوفا بیرون شدمخاك گشتم در میان خون شدم
دفن كردندم دراینجا زیر خاكتا چه آید بعد از این از حی پاك
السّلام ای پیغمبر حق السّلامالسّلام ای روح حق شمع انام
چون رسیدی اول این خط را بخواناولین احوال این بیچاره دان
چونكه عیسی خواند این خط را رموزگفت ای جبّار، ای گیتی فروز
سر بسوی آسمان برداشت اودیده​ها بر سوی حق بگماشت او
در سوی حضرت درآمد در دعاتادعایش گشت درحالی روا
پس عصا در گور زد گفتا كه قمروح گردای خاك پس از جابجم
ناگه از امر خدای آسمانپادشاه آشكارا و نهان
نور او بر جزو و كل تابنده كرداو بقدرت خاك مرده زنده كرد
گور و خاك از یكدیگر چون باز شدزنده گشت آن شخص و صاحب راز شد
كرد او بر روی رو ح اللّه سلامگفت ای دانای جمله خاص و عام
ای زدم دم در دمیده خاك رازنده كرده خاك روح پاك را
ای تمامت انبیا را دوست داركشتۀ تو انبیا از كردگار
ای بتو زنده شده جان در تنمای بتو بینا دو چشم روشنم
جسم و جانم یافته باری دگردیده دل گشته، بی خوف و خطر
من ازین بار دگر جان یافتمبار دیگر راز پنهان یافتم
زنده گردان مر مرا مقصود چیستگفت بر گو تا ترا معبود كیست
گفت روح اللّه بر گو زین سخناز رموز سرّ و اسرار كهن
تاترا آن پیر از اول چه گفتگوش تو اول چه راز حق شنفت
پیر را زان حال دل آگه نبودچونكه عیسی گفت راز آنگه شنود
بعد از آن رخ سوی جمع قوم كردگفت غفلت دل شما را نوم كرد
سرّ من بینید زود آگه شویدگرچه گمراهید اندر ره شوید
هست روح اللّه و ما را سرورستبر یقین كل كه او پیغمبرست
هركه كرد اقرار بروی این زمانرسته گردد از بلای جاودان
هركه این معنی نداند از یقینحقتعالی را نداند از یقین
هر كه ایمان آورد بر موی اورسته گردد از بلا و گفت و گو
هركه بشناسد ورا این جایگاهراه روشن گرددش تا پیشگاه
قصّه خود جمله با ایشان بگفتبعد از آن رخ را بخاك اندر نهفت
آن سگان گفتند كاینها راست نیستهرچه افزونست آنجا كاست نیست
معجزی دیگر طلب خواهیم كردآنگهی رسم ادب خواهیم كرد
این یقینست و گمانی می​بریمپارۀ از اولین آگه تریم
گفت عیسی چیست دیگر راز راتا نمایم با شما آن باز را
جمله گفتند این زمان در پیش كوهچشمه​ای آری برون تو با شكوه
تا میان كوه ساران آمدندهمچو ابری سیل باران آمدند
بود كوهی سرخ هم مانند خونجمله گفتند آوری زینجا برون
پیش كوه آمد بامر كردگاربشنو این سرّدگر را گوش دار
گفت ایشان را زمانی این سخنوحشتی پیداست از راز كهن
گفت حق رازی دگر فرموده استاین سخن بر قولتان بیهوده است
چون شما معجز نه بینید این دگرپس بگوئید آن و آنگاه این دگر
حق بلا خواهد فرستد بر شماجبرئیل آمد بگفت این از خدا
گفت مصدر آن زمان كان روح پاكمی​نماید زین پس ایشان را هلاك
قول تو حقست ایشان باطلندهرچه می​گوئی ز حق بس غافلند
گفت عیسی كین دگر خود راست شداز خدا فزون در ایشان كاست شد
پس عصا در دست خود محكم بداشتهر دوچشم خویشتن بر كه گماشت
گفت عیسی كای خدای بحر و برای زهر رازی ضعیفی با خبر
اول و آخر توئی تو ظاهریبر همه اشیاء عالم قادری
وارهان جانم ازین مشت خسانزانكه كار من رسید اینجا بجان
چشمۀ زین كوه بیرون كن روانای خداوند زمین و آسمان
این بگفت و زد عصا بر سنگ كوهكوه درارزش درآمد با شكوه
سنگ از صنع خدا برهم شكافتبار دیگر چشمۀ آنجا بیافت
چشمۀ زان سنگ آمد بر برونشد روان مانندۀ عین شجون
بود آبی همچنان كاب حیاتهركه خوردی یافتی از نو حیات
گوییا كز آب كوثر بود آناز نبات و قند خوشتر بود آن
شربتی ز آنجایگه عیسی بخوردچشم جان زان آب معنی تازه كرد
شكر حق كرد و برو مالید دستپیش آن قوم آنگهی شادان نشست
جمله بنشستند اندر پیش كوهكرد عیسی روی سوی آن گروه
گفت ای خلقان ز دل باری دگركاین چنین چشمه ز صنع دادگر
آمدست این آب از جوی بهشتاز برای معجزم اینجا بهشت
حق تعالی صنع را آورده استدیدن چشم شما این كرده است
هست این آب از بهشت جاودانبر مثال آب حیوان درجهان
یادگاری از نمودار منستبر مثال حالتان این روشنست
صورت حال شما زان شد پدیدهر كسی این دید نتواند شنید
چشم صورت كوه دانید این زمانآب زاینده ز معنی شد روان
هست عیسی بر مثل جان شمایك دو روزی هست مهمان شما
این دعای من كنید از جان قبولتا مرادخود بیابید از اصول
این زمان دانید من روح اللّهماز خدا وز خویشتن من آگهم
مرده را كردم بدم من زنده رازنده گردانید جان بی ماجرا
از درون ظلمت خود وارهیدسنّت ایزد میان جان نهید
از عذاب جاودان ایمن شویددر بهشت جاودان ساكن شوید
هركه او مر حق شود دل دوست رامغز گردد از یقین دل پوست را
هركه او قول خدا را بشنوداز عذاب آن جهان ایمن شود
چند گویم با شما از كردگارچون بدانستید باید كرد، كار
آورید اقرار بر من از نخستتا ازین پس كارتان آید درست
آورید اقرار اللّه هم یكیستبر همه دانا و بینائی شكیست
آورید اقرار كو اسرارتانحق بداند ز اشكارا ونهان
آورید اقرار كز یك نطفه خونكرد پیدامر شما بی چه و چون
آورید اقرار من پیغمبرموز دگر پیغمبران من بهترم
آورید اقرار اندر گور و مرگملك ومال و جسم و جان گویند ترك
آورید اقرار اندر صنع اوروز و شب باشید اندر جستجو
آورید اقرار بر روز پسینبازگشت سوی او چه كفر و دین
هرچه كردید و كنید اندر جهانآورند آن روز پیش دیدتان
هرچه كردید از نكویی و بدیجمله بنمایند تان اندر خودی
هرچه كردید آنگهی آگه شویدگر شما این قول عیسی بشنوید
آورید اقرار بر هستی اونیست گردید و بود هستی بدو
هركه نیكی كرد نیكی دید بازخرم انكو راه نیكی دید باز
جملگی گفتند اقرار آوریمهرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم
لیك ما را هست از تو یك سئوالآن جواب ما بكو از حسب حال
گر جواب ما بگوئی یك بیكآوریم اقرار ما بی هیچ شك
گر جواب ما بگوئی آگهیآن زمان تو عیسی روح اللّهی
گفت عیسی آنگهی آن قوم راچه سوالست اندرین قوم شما
بود دانشمند مردی زان میانبس بزرگ و خرده بین و خرده دان
صاحب تفسیر و اسرار و قلمدر میان قوم گشته چون علم
سالها تحصیل حكمت كرده بودنه چو ایشان راه حق گم كرده بود
بود نام او سبیحون باحیابود او مرقوم خود را پیشوا
راز عیسی او یقین دانسته بودگفت عیسی را بجان ودل شنود
خلق گفتند آن زمان در گفت و گوهرچه می​گوید جواب آن بگو
پیش عیسی آمد و كردش سلامكرد روح اللّه ز جای خود مقام
عزّت آن مرد آورد او بجاینزد خود بنشاندش آنگه او زپای
پرسشی با یكدیگر كردند خوشدید عیسی جسم و جانی ماه وش
بود مردی پر ز علم آراستهاز سر دنیا بكل برخاسته
دید مردی خوش سؤال و خوش جوابره رو روشن دل و حاضر جواب
گفت ای مرد خدای راز بینجمله اسرار كلی باز بین
گر سؤالی داری از من باز گویآنچه میدانی ز من پرس و مجوی
كرد عیسی او سؤال اولینگفت ای روح خدا و راه بین
باز ده ما را جوابی از خردتا خداوندجهان فرد احد
آسمان را از چه پیدا كرده استاز چه این صورت هویدا كرده است
آسمان از چیست این اشجار چیستبود ناپیدا و این پیدا ز چیست
روشنم گردان و با من باز گویدر معنی برفشان وراز گوی
گفت عیسی كین معانی گوش كنجان خود از شوق آن مدهوش كن